سلام
تا آنجا گفته بودم كه منتظر بازگشت مديرعامل و رييس هيات مديره عزيز از سفر انگلستان و حومه(اسكاتلند) بودم.همين اول كار كه مديرعامل برگشت جلسه گذاشت.ما هم به رسم پاچهخواري جمله مديران شركت رفتيم براي عرض ادب!!(ايكون پاچه خواري)از فتحالفتوحاتشان گفتند و برنامههايي كه براي آينده دارند.از اينكه چه شركت خوبي خواهيم شد و چه آينده روشني در پيش داريم.ما هم نشستيم به گوش كردن.در درونم غوغايي بهپا شده بود.مهرماه بود و حضرت آقاي مديرعامل راجع به مذاكرات انجام شده ميگفت.آخر كار هم گفت راستي طرح مهندس فلاني(يعني من) مورد تاييد اين شركت قرار گرفت.البته گفتهاند بايد رويش كار شود و بسيار خام و نپخته است.(اين را داشته باشيد تا بعد.)اين طرح طرحي بود كه من بهواسطه كار شبانهروزي روي سامانههاي تزريق ازن ارائه داده بودم.كاملا قابل اجرا و بدون نقص بود ولي بازهم بهخاطر حرف مديرعامل مشكوك شدم كه شايد طرح من آنقدرها كه فكر ميكردم پخته نبوده.
به هر حال گذشت و من منتظر بهانه بودم تا از آن شركت استعفا بدهم.هي با خودم كلنجار ميرفتم تا ببينم چه بهانهاي پيدا ميكنم تا بتوانم استعفاي خود را دو دستي تقديم شركت كنم.فضاي شركت روزبهروز برايم وحشتناكتر ميشد.ديگر حالم از لاسزدنها و زيركار دررفتن بعضيها بههم مي خورد.من چه گناهي كردهبودم كه بايد بار مالي شركت را يكتنه بهدوش ميكشيدم.ظرف 6 ماه اول سال ، دست تنها 19 پروژه گرفته بودم.جالب اينكه براي نصب آنها هم خودم بايد مي رفتم چون آقايان حاضر نبودند يك نصاب متخصص استخدام كنند.نصاب بيچاره شركت هم آويزان من در تمام اين پروژهها ميآمد و فقط جان ميكند.راستي يك چيزي ، من هيچ وقت در طول دوران كاريام(از روز اول تا حالا) اضافه كاري نگرفتم.هيچ وقت حق ماموريت نگرفتم.هيچ وقت هم برايم ساعت كار معني نداشت و ندارد.يك كلام من هيچ وقت خودم را كارمند احساس نكردم.
خلاصه اينكه بچههاي شركت و حتي حسابدار شركت هم به من لقب نانآورِ خانواده را دادهبودند.هر وقت حقوق بچهها دير ميشد صداي همه براي من درميآمد كه آقا بجنب.قرارداد چي شد؟و از اين حرفها....
خلاصه يادم نميرود روز دوشنبه بود كه از يك شركت تولد عرقيات گياهي در كاشان زنگ زدند و گفتند كه آقا بيا اين ژنراتور ازن ما را نصب كن.يك ژنراتور ازن از فرانسه خريده بودند و مانده بودند كه چطور نصب كنند.من هم قيمتي دادم كه مثلا اينقدر ميگيرم كه بيايم و نصب كنم.آنها هم ظرف يك ساعت موافقت مديرعامل را گرفته بودند كه قبول.بفرما و بيا.
نامه درخواست ماموريت رفتن را با شرح كار و قيمت ارائه شده به منشي مديرعامل دادم.ده دقيقه بعد نامه با امضاي عدم موافقت مديرعامل برگشت.باورم نميشد.من ميتوانستم آن روز مرخصي بگيرم و پانصدهزارتومان پول بيزبان را به جيب خودم واريز كنم.من كه همان روز ته جيبم ده هزار تومان هم پول نبود.اين احمق چه فكري داشت.به من برخورد.خيلي هم برخورد.اينبهانه خوبي براي استعفا بود.(آن نامه و امضاي مديرعامل را هنوز هم دارم)سريع نامه استعفاي خودم را تايپ كردم و پرينت گرفتم.يا حق.ما رفتيم.منشي جديد شركت كه خودم استخدامش كرده بودم با ديدن نامه دهانش باز مانده بود.آمد توي اطاقم و گفت آقاي مهندس ، اين نامه را به شوخي ارسال كرديد روي پرينتر شركت؟وقتي پاسخ من را شنيد يك جورايي وا رفت.چند دقيقه بعد از امضاي نامه و ارسال به دفتر مديرعامل ، من را خواست.چهره بهتزده مديرعامل و لحني كه سعي ميكرد خونسرد باشد خيلي خفه و آرام به من گفت : ميشه توضيح بدي اين مسخره بازيها چيه؟گفتم از همين لحظه ديگر نمي خواهم اينجا كار كنم.همين.نه شوخي است و نه مسخره بازي.گفت مزخرف نگو.اين نامه را من پاره ميكنم.من هم گفتم رونوشت آن براي رييس هيات مديره هم ارسال شده است.(دفتر او در ساختمان ديگري بود.)همين بين رييس هيات مديره به موبايل من زنگ زد.فكس نامه استعفا را ديده بود.گفت احمق جان ، معلومه چه غلطي ميكني؟همين الان پاشو بيا اينجا با مديرعامل هم اصلا حرف نزن.اين را مديرعامل شنيد.رفتم دفتر ايشان.ساعت 3 بعد از ظهر بود.گفتم فقط در حضور همه اعضاي هيات مديره حرف ميزنم.هر چهار نفر را جمع كرد.مديرعامل هم بود.گرفته و درهم. گفتم براي ماندنم در اينجا فقط بايد مديرعامل شوم.من با اين آقا(اشاره به مديرعامل كردم) كار نميكنم.مديرعامل جري شد.گفت مگه چي شده؟نامه را رو كردم.گفتم حضرت آقا بدون دليل با اين پول يا مفتي كه من ميتوانستم بريزم به جيب خودم ولي ميخواستم به شركت واريز شود مخالفت كرده.اين نه مصالح شركت برايش مهم است نه هيچ چيز ديگر.يك عمله را آورده كرده مدير فني دوبرابر من هم پاداش و حقوق به او ميدهد.من آن گوساله را دم طويله خانه پدربزرگم هم نميبندم.19 پروژه فقط از اول امسال گرفتهام اين هم بيلان كاري من.نزديك بازپرداخت وام شركت بود 4 روز در بيابانهاي كرمان جان كندم تا پول بياورم و وام شركت پرداخت شود.در برگشتن از سفر ميگويند براي پول اياب و ذهاب بايد قبض آژانس بياورم تا به من پرداخت شود.اين مزخرفات را چه كسي بايد بفهمد.رييس هيات مديره گفت آرام باش.برو دو سه روز مرخصي.بعد برگرد پاسپورتت را بده بايد بروي اسكاتلند.طرح تو را قبول كردهاند.تمام و كمال.قيافه مديرعامل تو هم رفت.گفته بود طرحت ناقص است ولي طرح از قرار معلوم كامل و بينقص از آب درآمده بود.گفتم مرخصي مال شما.دستور بدهيد حساب و كتاب منرا بكنند.من شريف درسخواندهام و زير دست يك غير شريفي كار نميكنم.يا حق.روي رييس هيات مديره را بوسيدم و جلسه را ترك كردم.
بايد چكار ميكردم برايشان.كاتالوگ درست كردهبودم.وبسايت راه انداخته بودم.اولين دستگاه آبشيرينكن را 5 روزه در حياط شركت و با دست خالي ساخته بودم.كلي سامانه تزريق ازن در ايران فروخته و راهاندازي كرده بودم.چندين و چند پرزنتيشن عالي درست كرده بودم.بيش از 6 سمينار عالي در مراكز صنعتي مهم مثل پالايشگاه و غيره ارائه كردهبودم.ديگر چه از دست من برميآمد؟جز اين بود كه شب و روز من به كار ميگذشت؟جز اين بود كه وقتي حقوق بچهها عقب ميافتاد من آرامشان ميكردم؟جز اين بود كه هيچ وقت كسي تا زماني كه آنجا بودم از من بدگويي راجع به يكي از همكارانم نشنيده بود؟با هر مزخرفي ساخته بودم و حالا وقت رهايي بود.بروند و خودشان ، خودشان را بسازند.من هميشه باور داشتم كه هيچ شركتي وابسته به كسي نيست و با بيرون آمدن هيچ كسي از يك مجموعه ، آن مجموعه ويران نشده.من هم مثل بقيه.ولي ضربه مهلك و بدي بود.بيهوا بدون فكر به اينكه يك نفر بالاخره كاسه صبرش لبريز ميشود.
من رفتم.نشان به آن نشان كه تصفيه حساب من را سال بعد انجام دادند.از حب و بغض.
روزگار عجيبي بود.
اما من در طي آن مدت چه ياد گرفتم؟
اول اينكه وارد هركاري شدي با جان و دل كار كن.بياموز و بياموز و بياموز.شايد باور نكنيد ولي گاهي شبها روي كاتالوگها و كتابهاي مرتبط با كارم خوابم ميبرد.
دوم از هيچ چيزي ناراحت نشو و رنج نبر.از سختي كار ، برخوردهاي توام با حب و بغض اطرافيانت و همكارانت چيزي نيست كه تو را به واكنش وادارد.محكم بايست و كارت را انجام بده.
سوم باور داشته باش ، شركتي كه در آن كار مي كني مال توست.هيچ وقت مثل يك كارمند كه چشمش به حقوق پايان ماه است نباش.حرص اضافهكاري را نزن.خودت را در شان آنها كه كار نمي كنند و از كار ميزنند پايين نياور.
چهارم از حق و حقوق تعيين شده و از شخصيت انساني خودت نگذر.نگذار پايمالت كنند.
اين چهار قلم به اضافه چند تا چيز ديگر كه برايتان خواهم نوشت.(ادامه دارد)
فعلا ....
پينويس: خيلي ممنون از همه دوستاني كه نوشتند اين مطالب برايشان جذاب است.ممنونم.