تبليغاتX
گزارش هفته

گزارش هفته

یک مجله هفتگی و تفسیر اتفاقات جاری در ایران و جهان

سلام

          اون هايي كه دور و بر ما هستند و ما رو يعني من و عيالات متحده رو از قبل مي‌شناسند مي‌دونند ما با چه مصيبي ازدواج كرديم.مخالفت‌هاي اوليه خانواده‌ها و مسائلي كه پيش اومد يك طرف و جيب خاليِ من كه تازه رفته بودم سراغِ كارِ رسمي يك طرفِ ديگه.ما زندگيمون رو از صفر شروع كرديم و اگر نبود كمك‌هاي بي‌دريغِ خانواده همسرم كه واقعاً نمي دونم كارِ ما به كجا مي كشيد.

بخشي از مصيبت‌ها را قبلا شرح دادم(تو مطالب هويت شغلي) ولي اين كه من واقعا با دستِ خالي رفتم و ازدواج كردم خودش مسبب كلي عذابِ وجدان شد واسه من و مشكلاتي رو پيش آورد كه گفتنش بماند براي فرصتي ديگر.در تمامِ اين سال ها آن‌‌چه من رو شاد مي‌كرد و تحملِ سختيِ همه‌ي اين سال ها را براي من آسان كرد صبر و بردباري و بي‌توقعي همسرِ عزيزم بود.اين شعر را به ياد روزِ خواستگاري رسمي و سالگرد اون كه همين روزهاست به اون تقديم مي‌كنم.

 

خواستگاري

بر قامتِ بلندِ تو رختي زِ سادگي

بر زلفِ شب‌سياهِ تو گل‌ـ‌تاج هاي صبر

                             من حلقه‌اي برايِ تو دارم‌ـ

 از يگانگي!

رنگين‌چراغ‌ها همه بازي‌ست نازنين

وين حلقه‌هاي سردِ طلايي دروغي‌اند

لبخند‌ها براي همين عكس‌ لحظه‌ايست

                                      گل‌ها در اين بساط به بن‌بست مي‌رسند!

                             *****

دردِ مرا توانِ تحمل

بارِ مرا شكيبِ كشيدن

عشقِ مرا هوايِ نشاندن

                   داري سراغ بر دلِ نازك‌تر از گُلت؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به هر حال عزيزِ دلم براي همه‌ي اين سال‌ها و همه‌يِ اين رنج‌ها كه براي من كشيده‌اي ، و به‌پاي من مانده‌اي ممنونم.به سحر چيزي نمانده.قول داده‌ام در خلوتم به تو .دوستت دارم تا ابد.

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:21  توسط مازیار  | 

سلام

          راستش گاهي بي‌حوصلگي به سراغ آدم‌ مياد و بدبختي مثل باقي مشكلات روحي تمام زندگيِ آدم رو تحت تاثير قرار ميده.يعني يه جورايي اسير مي‌كنه آدم رو تا اصلا نتوني به هيچ چيزي كه شايد تا ديروز براي تو پرداختن به اون جالب و مهيج بود فكر كني و سراغش بري.

اين بدبختي حتي مسائلِ عادي و روزمره مثلِ غذاخوردن و خوابيدن و مطالعه كردن و حتي روابط جنسيِ آدم رو تحت شعاع قرار ميده.اين آخري رو جدي عرض كردم.البته با عرض معذرت از تمامِ دوستاني كه اينجا رو مي‌خونند و صد البته اين‌قدر پاك و منزه هستند(خدايشان حفظ كُناد) كه اصلا انگار چيزي به نام غريزه جنسي در وجودشان تشكيل نشده و يا كلا به خاطرِ مسائل معنوي و اُخرَوي به سركوبِ آن پرداخته‌اند.ولي اين لامذهب اين بخش از زندگي رو بدجوري تحت شعاع قرار مي‌دهد و مثل افسردگي مزمن ( كه بنده مبتلا هستم و گاهي لطف مي‌كند و به سراغ من در پشت هيچستان مي‌آيد) تمام اين مساله را به‌طور كل حل مي‌كند.يعني انگار نه انگار كه چنين چيزي وجود داشته است.انگار بُريدي از بيخ و انداختي توي شيشه الكل در اندروني براي يادآوري خاطره‌ها.بدبختي اين كه اين مساله اگر براي هريك از دو طرف مرد يا زن در زندگي زناشويي پيش بيايد و طرفِ مقابل متوجه اين دوره نشود ، ممكن است زندگي را با مسائل و مشكلات جدي مواجه كند.به هر حال اين قسمت از زندگي زناشويي بسيار مهم است و نقش تاثيرگذاري در زندگي و ادامه حياتِ آن دارد.

از آن‌جا كه جز دلقك و بانويِ گيلك كه هم‌سن و سالِ بنده تشريف دارند و (حالا بيست سال كه اختلافِ سني محسوب نمي‌شود!!)باقيِ دوستان بسيار جوان هستند چند توصيه را براي آينده و زندگيِ زناشويي و انتخابِ زوجِ مناسب گوش‌زد مي‌كنم.البته واضح است كه من متخصص اين امر نيستم و چنان‌چه كسي بخواهد بايد پيشِ مشاورِ اين كار برود وليكن فقط چند توصيه كوچك:

اول اين‌كه از يادتان نرود اين كمبودِ وجودِ جنسِ مخالف در دوران بلوغِ ما براي اكثرِ افراد اين شائبه را ايجاد مي‌كند كه تحتِ تاثيرِ اولين سيگنال‌هاي محبت آميز از طرفِ مقابل و در اولين آشنايي بارِ دوستي را براي يك ازدواج ببنديم.يعني هنوز طرف را نشناخته به‌سراغِ روياسازي براي ازدواج مي‌روند.از همه چيزِ طرف خوبي مي‌سازند و جالب اين‌كه خودِ طرف هم خبر از آن همه خوبي و لطافت در وجودِ خودش خبر ندارد!! بعد كه با همين حضرات صحبت مي‌كنم و مي‌پرسم مثلا 3 چيزِ خوب را در اين آقا يا خانم نام ببر فقط به دادن جواب‌هاي بي‌سر و ته اكتفا مي‌كنند.دوستِ من ، تصميم براي ازدواج يك مساله فرآيندي و زمان‌بر است. نمي‌شود با يك آشنايي و هديه و ولنتاين و اين‌جور كوفت و زهرِمارها براي يك عمر تصميم گرفت.

دوماً اين‌كه عزيزِ من ، تو بايد از نظر اقتصادي و فرهنگي هم‌سطحِ خانواده طرف باشي.اصلا به اين كه خودِ طرف يا تو از چه سطحِ فرهنگي برخوردار هستي و اين مساله را جدا از خانواده مي‌بيني اكتفا نكن.او به هر حال به عنوان عروس يا دامادِ خانواده بايد در خانه شما نيز حاضر شود.با افرادِ خانواده‌تو بايد نشست و برخواست كند.پس آدمي كه از اين نظر با تو فاصله زيادي دارد موردِ مناسبي براي ازدواج نيست.آدم با دوتا كتاب خواندن ، هرگز طبقه و خواستگاهِ اجتماعي خود را نمي‌تواند عوض كند. بنابر اين به اين مساله اهميت بده.اين انكارِ وجودِ تو و زحماتِ تو نيست.بلكه هشداري‌است به آن روزي كه پسماند‌هاي رفتاري طبقه خودت را بروز مي‌دهي(كاملا ناخودآگاه) و بعد همسرِ عزيزت به اولين چيزي كه فكر مي‌كند حكايت گرگ و گرگ‌زاده است.

سوماً مساله اساسي روابط جنسي.البته مطمئنم كه شما كه نه ولي باقي دوستاني كه غريزه جنسي را سركوب نكرده‌اند بايد بدانند كه اين مساله بسيار مهم و حياتي است.اگر سؤاستفاده نشود توصيه مي‌كنم حداقل در دوراني كه دوستي و آشنايي از حد خاله‌زنك‌بازي و عشق‌هاي افلاطوني گذشته و در حال طي كردن مقدمات پيشنهادِ رسميِ ازدواج به خانواده‌ها هستيد كمي در اين مورد با هم خلوت كنيد.اصلا خيلي راحت از هم بپرسيد نظر طرفِ مقابل در موردِ روابطِ جنسي چيست؟آيا با آدمِ پرحرارت و گرمي روبه‌رو هستيد يا با آدمِ متوسط در اين زمينه يا سرد.اين خجالت ندارد.بالاخره قرار نيست كه ازدواج كرديد مثل سريال‌هاي تلويزيوني با مقنعه يا كت و شلوار بخوابيد.آدم با همسرش معمولا راحت‌تر از خانواده‌اش هست.حتي با او حمام مي‌كنيد (آب از لب و لوچه‌تان راه نيافتد.باور كنيد به همين سادگي كه مي‌گويم) و يا برهنه همديگر را بسيار خواهيد ديد.پس بد نيست حتي يك بازيِ كوچك (حداقل) و يا حتي كامل (كه اگر بشود عالي است) با هم داشته باشيد.فقط همان كه گفتم.سؤاستفاده و بازي‌دادنِ طرف ممنوع.مگر اين كه اين مسائل براي هر دو طرف از قبل حل شده باشد.

يك چيزِ ديگر را هم بگويم.آقاي محترم.دوستِ من.عزيزِ دلِ برادر.به هرچه دارم قسم ، به شرافتم و همه چيزي كه دارم و به آن باور دارم ، باكره بودن در ذهن آدم است.نه در يك تكه بافت پوستي.پس اين مساله نه شما را بيازارد نه به آن فكر كنيد.اين كه همسرتان آدم وفاداري باشد بايد در همان اوانِ دوستي به آن پي ببريد.نه كه بعد از قول و قرارِ ازدواج و يا بدتر از آن بعد از عقد ، بنشينيد با خودتان فكر كنيد كه اين خانم قبلا با چه كسي بوده و در چه حد رابطه داشته است.هرگز هم از طرفِ خود اين را نپرسيد.اگر رِند باشد كه تو كه هيچ ، بزرگ‌تر از تو را هم سرِ كار مي‌گذارد.پس خودت را آزار نده.فكر كن به اين‌كه وفاداري با رفتارِ تو و خلقياتِ تو پررنگ‌تر مي‌شود.مرد باش.او هميشه با تو خواهد ماند.  

فعلا ....

پي‌نويس:فيلترمان نكنند خوب است.

راستي چه وضعي‌است كه پسرخاله عزيزمان دارد.از تمامِ وجود آرزوي سلامتي دارم.دوستت دارم ايمان جان.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 18:29  توسط مازیار  | 

سلام

          خيلي خسته‌ام.خيلي.دوست دارم بروم يك جاي دور.دو روز بمانم.موبايلم را هم خاموش كنم.چقدر خسته‌كننده شده اين زندگي.

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم مثل حوصله.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:33  توسط مازیار  | 

سلام

          چهارشنبه شب بود.خواهر عيالات متحده را به منزلشان رساندم و وارد مغازه‌اي در چند قدمي منزل آن‌ها شدم تا سيگار و كمي خرت و پرت بخرم.ماشينم را پشت يك وانت پارك كردم و وارد مغازه شدم.حين انتخاب و خريد جنس بودم كه جوانكي بلند قد ، با قيافه خلاف و درب و داغان وارد مغازه شد.از قيافه‌اش مي‌باريد شديداً اهل عمل و مواد است.دو عدد الكل سفيد كوچك و نوشابه خانواده و پفك و ماست موسير سفارش داد.به دستش موقع پول دادن نگاه كردم.مي‌لرزيد.سيگار را برداشتم و از مغازه بيرون زدم.ديدم يك پرايد سفيد چسبانده به پشت ماشينِ من.پرايد مالِ همان آقاي عملي بود.زير چشمي به ماشين نگاه كردم.دو نفر ديگر كه سر و وضع بهتري نسبت به آن جوان عملي نداشتند داخل پرايد بودند. ماشين را روشن كردم. كمي خلاص كردم تا از وانت جلويي فاصله بگيرد.حواسم به پرايد پشت سر هم بود و حداقل 10 تا 15 سانتي‌متر با من فاصله داشت كه صداي فرياد همان جوان عملي آمد."هوي ، زدي به ماشين ما" مطمئن بودم نزده‌ام.چيزي نگفتم و زدم دنده يك تا بيايم بيرون.ناگهان صداي برخورد چيزي با ماشين را شنيدم.همان آقاي عملي با كف دست كوبيده بود به صندوق عقب."مگه كَري؟ با تونيستم؟" شيشه را پايين دادم و نگاهش كردم."نمي بيني داري مي زني به ماشينم؟" فقط يك چيز از فكرم گذشت.پياده شدن و درگير شدن با يك همچين جانوري يعني حداقل خونين و مالين شدن و احتمالاً مرگ.هيچ بعيد نبود همان موقع مشغول لمس نوك تيز چاقويش باشد.كسي كه بي دليل و بدون هيچ اتفاقي آن‌طور به من مي تاخت منتظر بهانه بود.منتظر بود تا چيزي بگويم تا هيجان رواني خود را سرِ من خالي كند.سري به نشانه تاييد تكان دادم و گفتم ببخشيد.حواسم نبود.تا آمد به خودش بجنبد و حرفي بزند گازش را گرفتم و آمدم.توي آينه ماشين ديدمش كه تا وسط كوچه آمد.شايد فكر مي‌كرد بيايد دنبالم و تعقيبم كند.نمي‌دانم.اين شايد عاقلانه‌ترين برخوردي بود كه مي‌شد با او كرد.

به هر حال زورگيري و تعرض به حقوق شهروندان از طرف ديگر افرادي كه خود شهروندان عادي اين مملكت محسوب مي شوند كاري عادي و روزمره تلقي مي‌شود.كافي است فقط نگاهي به صفحه حوادث روزنامه‌ها بياندازيد تا ببينيد هر روز چه به سرِ مردم عادي در كوچه و خيابان مي‌آيد.فقط نگاهي به همين آمارِ تجاوز به عنف و زورگيري‌هايي كه تازه كشف شده‌اند و فرد متجاوز دست‌گير شده است كفايت مي‌كند تا ياد بگيريم يواش يواش با تانك و زره‌پوش در خيابان‌ها رفت و آمد كنيم.

فعلا ....

پي‌نويس:امروز دستِ يكي از دوستانم وسيله‌اي را ديدم كه با فشار دادن دكمه‌اي حدود 1800 ولت برق را به طرف مقابل انتقال مي‌داد.طرف براي حمل اين وسيله مجوز هم گرفته بود.فكر كنم كم‌كم بايد من هم به فكر يكي از همين وسائل باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:12  توسط مازیار  | 

سلام

          ما در جامعه عجيبي زندگي مي‌كنيم.بسيار عجيب.ملتي‌هستيم كه گاهي تحليل رفتارهايمان مي تواند بزرگ‌ترين جامعه‌شناسان و روان‌شناسان را هم دچار گيجي كند.در واقع آن‌قدر از خود رفتارها و واكنش‌هاي متضاد و غير قابل پيش‌بيني بروز مي دهيم كه تقريبا كمتر كسي توانايي و قدرت حدس زدن و برآورد كردن رفتار ما را دارد.همين انتخابات اخير.چه كسي فكر مي‌كرد شخصي مثل موسوي بعد از بيست سال گوشه‌نشيني بيايد و در حالي كه هيچ كس فكر نمي‌كرد قادر به جمع كردن اين همه مردم باشد.لا اقل اگر اين قضيه در مورد كروبي قابل پيش بيني بود (به خاطر روزنامه خوب اعتماد ملي و زبان تند و تيزش) در مورد موسوي به يك رويا شبيه بود تا واقعيت.يا حضور مردم در روزهاي بعد از انتخابات و اعتراض آن ها كه اين يكي همه را غافل‌گير كرد.نمي‌خواهم اين‌جا در مورد انتخابات بنويسم.جاي بحث و تحليل در اين مورد را به آينده‌اي نزديك مي گذارم.قصدم تحليل رفتار ما ايراني‌ها در مورد وبلاگ‌نويسي است.

پديده وبلاگ و جامعه‌وبلاگي از چند سال قبل آغاز شد.از آن روزهايي كه اينترنت كم كم به منزل‌ها راه پيدا مي‌كرد.ديگر نيازي به تامين هزينه‌ها بالا براي وصل شدن به سرويس‌هاي گران اينترنت و ... نبود.به هر روي با كشف مقوله وبلاگ و سرويس‌دهنده‌هاي خارجي كه فضاي مجاني و در عين حال راحتي را ازنظر كار كردن در اختيار كاربر اينترنت قرار مي‌داد(و در ادامه سرويس‌هايي مانند بلاگفا و پرشين بلاگ و ميهن بلاگ و ... كه از ايران اين خدمات را ارئه مي‌كردند) منتج به استقبال ايراني‌ها از اين مقوله شد.اگر اشتباه نكنم در حال حاضر ايران سومين كشور در آمار داشتن وبلاگ است.

راستش اولين وبلاگي را كه ديدم يك وبلاگ پورنو بود!!(راست مي‌گويم چون سعي مي كنم جانماز آب نكشم.)اولش فكر كردم اين يك سايت است و بعدا فهميدم كه نه.اين يكي فرق مي‌كند.هركسي مي‌تواند به صرف وصل شدن به اينترنت وبلاگ ايجاد كند.به هر نام و در هر زمينه‌اي.وبلاگ جاي رسانه‌هاي نداشته‌يِ ما را مي‌توانست پر كند.اولين وبلاگ‌ها بسيار پر بيننده بودند.هنوز خيلي ها از دست به قلم (يا كي‌برد) مي ترسيدند.به مرورِ زمان ، وبلاگ براي يك عده جاي دفترچه خاطرات را گرفت.گاهي در اين دفترچه خاطرات عمومي  در اختيار همه قرار مي‌گرفت.همه مي‌توانستند ببينند و بخوانند و سر در بياورند كه آدم‌هاي عادي دور و برِ ما چه چيزهايي ته دلِشان مي‌گذرد يا مثلا نظرشان در مورد فلان مساله روز چيست.وبلاگ جاي راحتي براي اين كار بود.گاهي آدم از نوشتن بي‌تكلف و ساده و عاميانه صاحبِ وبلاگ به وجد مي‌آمد.يك جورايي حوصله رسمي‌خواندن و رسمي‌ماندن در اين زمانه سرآمده بود.وبلاگ جاي خوبي بود.از دلِ همين وبلاگستان همه چيز در مي‌آمد.بعضي‌ها حتي به مسائل خصوصي ِ خود اشاره مي‌كردند.گاهي به طرز بسيار مبتذل (و در عين حال مستهجن به معناي طلب هيجان كردن) و بعضي خيلي ساده ولي صريح .نظرگذاشتن هم شد جزيي از فرهنگ وبلاگستان.خيلي ها خواننده‌هاي حرفه‌اي وبلاگ ها شدند.شدند يار گرمابه و گلستان مجازي.طبيعي هم بود .يك عمر از هم دور نگهمان داشته بودند.ديدن و لمس كردن چيزهاي جديد و نياز انسان به ارتباط باعث مي‌شد خيلي‌ها روابط بهتر و خوبي را در اين فضا جست‌وجو كنند.اين فضا از يك طرف بسيار بهتر از فضاهاي ديگري مثل چت  بود.

به هر روي  وبلاگ و وبلاگ‌نويسي جزئي از زندگي خيلي‌ها شد.من خودم يك دوست خوب در همين فضاي وبلاگستان پيدا كرده‌ام.

در مورد وبلاگ‌هاي موفق و پر بيننده خيلي‌چيزها مي‌توان نوشت و تحليل كرد .شايد يكي از بهترين‌هايش را همين سهيل عزيز (نويسنده وبلاگ عقايد يك دلقك) در پستي آورده است.ولي هميشه براي من جالب بود كه چرا وبلاگ هايي كه نويسنده آن‌ها خانم است بيشتر طرفدار دارند.انگار چيزي در درون اين وبلاگ هاست كه خواننده‌ها را (البته بيشتر آقايان) وابسته به آن مي‌كند.(بماند كه به نظرم تعداد بلاگرهاي خانم بيشتر از مردها هستند)اين پرسش با ديدن يك موضوع نه چندان عجيب در وبلاگ‌هايي كه اخيرا نويسنده آن‌ها خانم هستند بيشتر به چشم خورد.موضوع از اين قرار بود كه بي هوا و برخلاف هميشه در بازي هاي وبلاگي كه زن و مرد نداشت يا حداقل موضوع مخفي نداشت ، يك بازي مطرح شد كه خانم‌ها يك رنگ را انتخاب  و آن را در پست خود اعلام مي‌كردند.بدون آن كه به دليل آن اشاره كنند و موضوع را لو بدهند.يك‌جورايي بازي زنانه‌اي كه مي‌توانست كنجكاوي مردها را تحريك كند.كه مثلا سر در بياورند كه موضوع چيست.موضوع اصلي برايم مهم نبود.در هيجان‌انگيزترين حالت نويسنده مثلا مي توانست رنگ لباس زير خود را اعلام كند.يا چيزي از اين دست.ولي چرا ما مرد‌ها اين‌قدر ذليل و خوار اين مساله شده بوديم كه با آن همه كامنت (به اذعان چند تا از همين خانم‌هاي بلاگر) در جست‌و جوي جواب خود بوديم.(از موضع مرد و زن سخن نمي‌گويم بلكه سعي در تحليل اين مساله دارم.نه اين‌كه بقبولانم به همه كه مردها برترند و سر‌ترند و ... كه معتقدم چنين نيست)

واقعيت اين كه جامعه‌يِ بي ارتباطِ ما ايرانيان كه منِ پسر را از تويِ دختر آنقدر دور نگه مي‌دارد كه روز اول ثبت‌ِ نام در دانشگاه فكرِ اين به سرمان مي‌زند كه شايد حرير بختِ ما را در همين دانشگاه بافته باشند و از همان روزِ اول همه را به نگاهِ همسرِ احتمالي آينده برانداز مي‌كنيم.و جالب اين‌كه آينده معمولا چيزِ ديگري را نشان مي‌دهد.من در جست‌و جوي كشف جنسِ مخالف و در كشفِ رفتارهايِ او در اندروني خودش هستم.اين مساله براي پسرها مخصوصا بسيار مهم است.چون اگر پسر به راحتي در محيطِ بيرون روزگار مي‌گذراند و خود را عيان مي‌كند دخترِ خوب دختري است كه آفتاب و مهتاب نديده‌باشد.اين در اندروني بودنِ دخترها ، پسرها را بيشتر كنجكاو مي كند.اگر مثلا دختري در ميهماني هاي زنانه يا در جمع‌هاي زنانه از همه چيزِ زندگي زنانه دوستان و فاميل باخبر مي‌شود و مثلا رازهاي زندگي زناشويي را درمي‌يابد اين امكان براي پسران تنها از اطلاعاتِ دست چندم هم‌سالانِ خودش ميسر است.وگرنه در عرفِ ما كدام مثلا مرد متاهلي مي‌آيد به دوست مجردش مسائلِ زناشويي خود را در ميان بگذارد و بگويد؟اين است كه گاهي برايمان جالب مي‌شود كه بدانيم دختري كه دورادور مي‌شناسيمش مثلا سيگار مي‌كشد يا نه؟فحشِ چارواداري هم بلد است؟يا مثلا بيلاخ نشانِ دوستانش مي‌دهد؟

چيزي كه به سادگي در دوران بلوغ مي‌تواند تحتِ نظر و كنترل شده اتفاق بيافتد و من را از حرصِ نادانسته‌هايي كه بايد تا الان كشف مي‌كردم به روزگارِ وانفساي فعلي نياندازد كه گاهي مثلا يواشكي سرِ كيفِ تو بروم و ببينم تو آيا سيگار مي‌كشي؟آيا دوستِ پسر داشته‌اي يا با پسرِ ديگري هم دوست بوده‌اي؟

در واقع كشفِ اندروني يك زن يا همان حريمِ خصوصي او براي يك مرد بسيار مي تواند جالب باشد.

اين همه‌اش ناشي از همان دوران مصيبت‌بارِ نوجوانيِ ماست.دوراني كه بايد به طرز بسيار ظريفي طي شود عملا تبديل به مخوف‌ترين دورانِ زندگي آدم مي‌شود.دوراني كه بد طي شدنش، از انسان موجودي متفاوت و ناهنجار با محيط مي‌سازد.

قدرتِ ارتباط برقرار كردنِ ضعيف ، باعث مي شود براي آن تلاش كنيم تا به انساني روي بياوريم كه حداقل گوشه‌هايي از زندگي خصوصي او را مي‌دانيم.اين باعث سيطره احتماليِ ما بر روابطمان مي‌شود.و اين مهم‌تر از هر چيزِ ديگر براي چنين انساني است.من تو را مي‌شناسم و تو هيچ چيزي را در موردِ من مطمئن نيستي كه مي‌داني يا نه.

وبلاگستان ، بخشي از فضاي مورد نياز براي عرضه تفكراتِ ما را در اختيارِ ما قرار مي‌دهد.بخواهيم يا نخواهيم اين فضا بيشتر به دفترچه خاطراتِ ما شبيه است تا جايي براي اظهارِ نظر و تحليل.مي‌شود اين‌قدر اين جا آزار ديد كه عطايِ آن را به لقايش بخشيد.مي‌شود آن‌قدر در آن گشت و گشت تا بفهميم مثلا ديگران در اندرونيِ‌شان چه مي‌گذرد و با دانستنِ آن خالي از هيجانِ رواني شويم.

فكر مي‌كنم  اين روزگارِ ناگزيرِ ما ايراني هاست.

فعلا ....

پي‌نويس:بایت روده درازی معذرت می خواهم.از وقتی که برای خواندن مزخرفات من صرف کردید ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 19:19  توسط مازیار  | 

سلام

          اين شعر در كتاب در اين پيچ‌پيچ مه آلود به " ص و س " تقديم شده است.سال سرودن شعر احتمالا 61 يا 62 است.ولي از آن‌جا كه " ص و س " هنوز تغييري در رفتارش نداده است هنوز صائب و درست است.

 

غول گنديده دهن

پا نهاده به سر قلّه‌ي پر برف وطن

زهرْ فرياد كثيف‌اش شده جاري بر خاك

نغمه مرده‌ست دگر در رگ و جانِ ميهن

خانه‌ها خالي و سرد

                   چشم ها آينه‌ي زشت رخ اهريمن

پرده‌ها افتاده

ديده‌ها بي‌اميد

          قلب‌ها بي‌روزن

خانه‌ها دربسته

شعرها در تاراج

نغمه‌ها ويرانه

عشق‌ها زنداني

قصه‌گوها خسته

                   باز سرمي‌كشد از بامِ بلند اين رهزن

باد در بند علم‌هاي سياه

                   شادي آونگ به دار است به دست شيون

ناله و ضجّه و آه

                   در و ديوار همه رخت مصيبت بر تن

                   ****

آه ، اي‌واي ، اي‌واي

عاشقان برخيزيد!

                   سازها برگيريد!

آه افسوس ، افسوس

نغمه‌ام بي‌برگشت

ساز من يخ زده در آغوشم

                   تنها ،

                        تنها،

                             تنها،

                             دفترم خيس شد از گريه‌ي من!

(شعر از ايرج ديهيمي ، دفتر در اين پيچ‌پيچ مه آلود ، نشر كوچك)

 

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:41  توسط مازیار  | 

سلام

          اين همه ادعا ، اين همه احساس بزرگ شدن ، بعدش يك‌هو زرتت با چند تا تلفن و اتفاق ناگهاني قمصور مي‌شود. هم عيالات متحده مريض است و سرما خورده.هم آقا هيوا شب را امر مي‌كنند در خانه پدربزرگ بخوابند و حاضر به نزول اجلال در منزل خود نيستند.از يك طرف هم دارايي آمده دفاترت را بررسي كند و در واقع بدون بررسي علي الراس بنمايد.پولتان را نمي‌دهند.چك آقا 2 هفته است توي گاوصندوق خاك مي‌خورد.طلبت را از مريوان نگرفته‌اي و قرار هم نيست بگيري انگار چون طرف فراري است و بعد دو سال ونيم دستت را بايد بگيري يكجاييت و خوش باشي.همه و همه در خدمت ساباندن دهن تو و تو هم با طيب خاطر دهانت را در اختيار دوستان گذاشته‌اي تا مورد عنايت قرار بگيرد. 

به هر حال اين حال و روزمان است كه وسط ساعت كاري بيايم اين چرت و پرت‌ها را بنويسم و مثلا فكر كنم كه حالم خوش است.فكر كنم دارم از مردانگي هم مي‌افتم.البته همه يك روزي مي‌افتند ولي چرا حالا؟

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:24  توسط مازیار  | 

سلام

1-  آن موقع‌ها كه نوجوان بوديم تابستان ها تيم فوتبال محله را رو‌به‌راه مي‌كرديم و در زمين خاكي محله پاسكياب رشت بازي مي‌كرديم.مسابقات محلات بود و هر بار هم يك تيمي قهرمان مي‌شد و بچه‌هاي آن محله تمام سال تا تابستان بعد را فخر مي‌فروختند به محله‌هاي ديگر.از دل آن زمين چندين و چند بازيكن باشگاهي خوب در آمدند كه يكي دو تاشان در ليگ اول فوتبال ايران هم چند صباحي بازي كردند.من دفاع آخر تيم بودم.چون واليبال  زياد بازي كرده بودم ، درجا زياد مي‌پريدم و بالاتر از بقيه سر مي‌زدم. آمار گلزني من هم خوب بود.كرنر كه مي‌شد دفاع‌تيم مقابل بايد به همه‌جاي من چنگ مي‌زد تا از روي زمين بلند نشوم.دفاع را خوب رهبري مي‌كردم و به خاطر چالاكي و سرعت بالايم هميشه فورواردهاي سرعتي حريف را مهار مي‌كردم.سعي هم مي‌كردم هيچ وقت هم كسي را به عمد نزنم.البته نه از ترس اخطار گرفتن كه آن موقع‌ها تا چاقو نمي كشيدي اخطار خبري نبود، بلكه به خاطر قدرت بدني كمم در مقابله با بازيكنان غول پيكر حريف و اين‌كه نيازي به دخالت بدني نبود.بايد باهوش مي بودي و خوب عكس‌العمل نشان مي‌دادي.اصلا كار بازيكنِ دفاع آخر در فوتبال عكس‌العمل است نه عمل.مخصوصا اين‌كه دفاع‌جلوزن قبلا درگير شده باشد.آن وقت بايد بتواني مسير بعدي توپ را تشخيص بدهي.يك سال بهترين خط دفاع مال ما بود.در 12 يا 13 بازي فقط 8 گل خورديم.آن همه فوروارد در تيم‌هاي محلات ديگر بودند ولي يك بازيكن بود كه هميشه از او هراس داشتم.رضا .اين جانور نه از قدرت بدني چيزي كم داشت نه از سرعت.گاهي فكر مي‌كردم چطور مي‌شود جلوي او را بست.دفاع جلوزن كه بي‌خيال.جوري دريبل مي‌زد كه اصلا انگار كسي جلويش  نبوده.محو مي‌كرد همه را.جوري با توپ دور مي‌زد كه انگار توپ چسبيده به پايش.بماند كه سرزن نبود و قدش كمي كوتاه بود.اما مي‌دانستم كه اگر بخواهد راحت مي‌تواند در بهترين باشگاه ها هم بازي كند.جانوري بود براي خودش.آن‌ها كه فوتبال بازي كرده‌اند مي‌دانند گرفتن پيراهن و شورت مهاجم براي دفاع يك كار عادي است.يك بار كه از بغل من‌را دريبل زد جوري پيراهنش را گرفتم كه دو‌تايي زمين خورديم.بلند شد و گفت سرويس كردي‌ها.من بدجوري خجالت كشيدم ولي به‌روي خودم نياوردم.يك بار هم كه از من رد شد طوري پاي او را زدم كه صداي برخورد را هفت تا محله آن‌ورتر هم شنيدند.(بي‌رحم بودم نه؟)جالب بود كه داور پنالتي نگرفت.رضا چشم‌هاي روشني داشت.هميشه يك چشمش به توپ بود و يك چشمش به بازيكن مقابل.لاكردار اگر رقاص مي‌شد پوز مايكل و بقيه را مي‌زد.بدن مي‌داد به چپ كه فكر كني مي‌خواهد به چپ برود.ناگهان توپ را مي‌انداخت كنار پاي راست كه از راستت برود.اگر گول خورده بودي كه مي‌رفت.اگر نه از همان چپ رفته بود و تا به خودت بجنبي توپ توي گل بود و تو كه مثل بعضي چيزها بايد آويزان مي ماندي و در فكر كه چرا باز هم گول خوردم.آن قدر كتك مي‌خورد توي بازي كه وقتي بازي تمام مي‌شد و لباسش را درمي‌آورد تمام ران‌هايش جاي كبودي بود و پشتش جاي چنگ انداختن مدافعان عزيز.

2-  رضا از خانواده‌فقيري بود.پدرش اگر اشتباه نكنم كارگر كارخانه دخانيات بود كه به‌خاطر از كارافتادگي بازنشسته شده بود.وضع مالي تعريفي نداشتند.من يك بار يادم هست كه با قلم‌بند من بازي كرد.يك بار هم كفش يكي از هم‌تيمي هاي من را گرفت و پايش كرد.سال اولي كه دانشگاه قبول شدم يكي از بچه‌هاي تيم را ديدم.حال و احوال كه كرديم جوياي باقي آن‌ها كه مي‌شناختم شدم.راستش اصلا ياد رضا نبودم.گفت رضا رفته سربازي و باشگاه پاس هم از فوتبال او خوشش آمده و در تيم اميد پاس بازي مي كند.آن موقع‌ها پاس غول فوتبال بود.دو دوره قهرمان ايران شده بود و بازي در تيم اميد پاس يعني يك روياي بزرگ براي هر فوتباليست.كم نبود.خوشحال شدم.حق رضا بود.بايد مي‌رسيد به همين‌جا.دوستم گفت بهشان خانه هم داده‌اند.حقوق هم مي‌گيرد.اين براي رضا عالي بود.

3-  چهار سال بعد بود كه رضا را در يكي از خيابان‌هاي رشت ديدم.تكيده و درب و داغان.ظنم به اعتياد رفت.سلام و عليكي كرديم و رفتم.رويم نشد بپرسم چه به سرش آمده.چند وقت بعد يكي از همان دوستانم را ديدم. از ماجراي رضا پرسيدم.گفت راستش اين بنده خدا همان وقت كه تهران بوده و مشغول سربازي به يكي از هم‌خدمتي هايش كه مشكل كليه پيدا مي كند و در بيمارستان ارتش مي‌فهمند كه هر دو كليه آقا مشكل دارد و بايد دياليزي شود يكي از كليه‌هايش را هديه مي كند.آن بدبخت كه از سربازي معاف شده بود با آن وضعش.اين هم به همين خاطر معافيت گرفت.دنيا روي سرم خراب شد.چقدر احمق بودم كه از روي ظاهرش و به خاطر اين‌كه فكر كرده بودم معتاد است ، درست و حسابي هم تحويلش نگرفته بودم.

4-  رضا را ديگر نديده‌ام.خبري هم ندارم.يكي گفت در جنوب كار مي‌كند.يكي هم گفته سمت كرمان.يادش به خير.دلش هم مثل چشمش روشن بود و حتما الان هم هست.مثل آن روز كه زمين خورد و با غرولند بلند شد و من خجالت كشيدم ، وقتي هم به ياد برخورد آن روز با رضا مي‌افتم خجالت مي كشم.مثل همين حالا كه اين‌ها را مي نويسم و خيس عرق شرم.   

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 17:50  توسط مازیار  | 

سلام

          راستش تازگي‌ها عادت كرده‌ام منتظر هر اتفاقي باشم.مثلا اگر يك روز صبح بيدارشوم و ببينم مثلا وسط خيابان خوابيده‌ام اصلا تعجبي نمي‌كنم.چهارشنبه بعد از ظهر دقيقا چنين اتفاقي افتاد.نزديك به سه ماه بود كه با شخصي تلفني در مورد كار صحبت مي‌كردم.جالب بود با هم كلي دري‌وري راجع به اوضاع نا به‌سامان مديريت دولت بعد از دولت نهم گفته بوديم.كلي به محمود نفتي بد و بيراه گفته بوديم.خلاصه گذشت و گذشت تا روز چهارشنبه بعد از ظهر قرار بود همديگر را در دفتر كارِ من ببينيم.ساعت حدود 7 بود كه آمد .وقتي در را باز كردم ديدم يك روحاني ميان‌سال طرف صحبتم است.راستش كمي جا خوردم.اصلا در مخيله من نمي گنجيد.ايشان بسيار شيك‌پوش و در عين حال با سواد بود.سه كارخانه داشت و به‌واسطه آگاهي كامل از شرايط صنعت و وضعيت بحراني آن تا توانست به محمود نفتي تاخت.تا ساعت نه او و كارشناسش (مرد جواني كه ظاهرا مهندس بود) ميهمان من بودند.نيم ساعت آخر به بررسي كامل مسائل حاشيه‌اي جنبش سبز گذشت.از من پرسيد روز عاشورا در بين جمع بودي؟گفتم آره.قسمم داد كه راست بگويم كه آيا مرد به امام حسين توهين كردند؟گفتم من هيچ توهيني نشنيدم.گفتم كه اصلا چرا بايد توهين بكنند؟مگر مشكل مردم ما امام حسين بود؟نگاهش همه تاسف بود و گفت 2 سال قبل به آقاي جنتي گفتم روي آدم بدي سرمايه گذاري مي‌كنيد.اين شخص زياد دروغ مي‌گويد.

خلاصه اين كه جلسه جالبي بود.از اين جلسه‌هاي عجيب و غريب زياد داشته‌ام.يادم هست بعد از استعفا از شركتي كه در قبل وصفش رفت (شركت ت كه در مطالب هويت شغلي توضيحش را داده بودم) در شركتي كار مي كردم كه بسيار روي من حساب مي‌كرد.روزي براي توضحيات بيشتر روي پروپوزالي كه ارائه كرده بودم وارد شركتي شدم كه هيچ شناختي از آن نداشتم.وقتي وارد شدم ديدم كه مديران شركت از برادران سپاهي و بسيار مومن هستند.وقتي به دفتر مديرپروژه هدايت شدم ديدم حضرت آقا من را (كه طبق معمول كراوات زده بودم ) اصلا تحويل نگرفت.انگار كه يك جذامي وارد اطاق ايشان شده است.من را راهنمايي به صندلي آخر ميز كنفرانس كردند و يك بچه را آوردند رو‌به‌روي من نشاندند.تصور كنيد فاصله من با مدير پروژه (كه قرار بود با او جلسه داشته باشم) حدود 6 يا 7 صندلي بود.آقاي مدير بسيار بي‌تفاوت مشغول كار خودشان بودند و انگار نه انگار كه من هم آدمم و اصلا براي كار مشتركي آن‌جا آمده‌ام.آن جوانك هم چيزي سرش نمي‌شد.فكري بايد مي‌كردم.اين‌طور نمي‌شد كار را به انجام برد.بايد ضربه مهلكي وارد مي كردم.يك راهش توپيدن به مدير بود.مثلا بي‌هوا بگويم من براي كار شما اينجا هستم و شما هيچ اعتنايي به من نداريد.به هر روي در اين فكر بودم كه شاهد از غيب رسيد.آبدارچي شركت چاي آورد و فكر موذيانه‌اي!! در كله‌ام خطور كرد.وقتي چاي براي من گذاشت خيلي آرام به او گفتم چاي نمي‌خورم.براي من نگذاريد.مدير پروژه با لحني عاقل اندر سفيه گفت چه ميل داريد برايتان بياورند؟گفتم راستش امروز چيزي نمي‌خورم.ممنونم. پرسيد چرا؟چاي ما نمك ندارد.گفتم معذورم.ابرو گره كرد و با نگاهش پرسيد كه يعني چه؟زير لبي گفتم من روزه هستم.

اين ضربه كاري‌تر از آن‌چه بود كه فكر مي‌كردم.آقاي مدير برآشفت.دستور داد چاي را ببرند و حتي ظرف بيسكويت را از روي ميز بردارند.هرچه اصرار كردم كه آقا نمي‌خواهد من مشكلي ندارم افاقه نكرد.حضرت آقا در اقدام بعدي دستور داد 5 نفر كارشناس مرتبط به اطاق بيايند و به فرمايشات!! اينجانب گوش بدهند.نتيجه اين‌كه يك قرارداد خوب با ما بستند و جالب بود كه تمام مبلغ را هم پرداخت كردند.حدود 7-8 ماه بعد سيستم‌ها تحويل شد كه من از آن‌ شركت رفته بودم.

به هر حال فروشنده بودن اين‌جور چيزها را هم دارد.بايد بلد باشي به موقع از پس رفتارهاي طرفت بربيايي و پاسخ مناسب را كه گاهي هم سكوت محض است را در آستين داشته باشي.

من نمي خواستم دروغ بگويم.او رفتار غير حرفه‌اي داشت.آخر كراوات زدن چه ربطي به علم و دانش و مذهب و اعتقادات دارد كه او به خود اجازه داد من را به زعم خودش آن‌طور تحقير كند؟ادعاي روزه‌دار بودن من بلايي به سر او آورد تا ديگر روي ظاهر هيچ‌كسي قضاوت نكند.

همين حاج آقاي ديروزي اصلا به ظاهر من اهميتي نمي‌داد.يا خيلي‌هاي ديگر كه با آن‌ها سر و كار داشته‌ام اصلا مسائل شخصي برايشان اهميتي پيدا نمي‌كند . جلسه كاري فقط در مورد كار است.ممكن است شما از ريخت و قيافه من بدتان بيايد ولي وقتي پايِ منافع شركت و حق ديگران و امانتي كه به واسطه مسووليتي كه در اختيارتان قرار داده شده است در ميان باشد نبايد مساله ديگري به ميان بيايد.در اين مورد باز هم مي نويسم.احتمالا در ادامه سريال مطالب هويت شغلي.     

فعلا ....

پي‌نويس:حمله حاميان دولت در مجلس به هاشمي رفسنجاني ،نشان‌دهنده عمق شكاف بين جناح راست است.اين حملات در هفته‌هاي قبل به محسن رضايي هم شد.ديروز علي لاريجاني در جمع فرماندهان نظامي در قم به دفاع از محسن رضايي پرداخت.اوضاع بدجوري قاراش‌ميش است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 14:16  توسط مازیار  | 

سلام

          سفر به اصفهان سفر جالبي بود.روز دوشنبه به اصفهان رفتيم(يعني به اتفاق شريكم).روز سه شنبه صبح كه مي خواستيم براي جمع و جور كردن وسايل نمايشگاه و غرفه آرايي به محل برگزاري نمايشگاه برويم متوجه شديم خيابان اصلي توسط نيروي انتظامي بسته شده است.دليل اين امر راه‌پيمايي خودجوش مردم حزب‌الله هميشه در صحنه بود.ولي مشكلي كه وجود داشت اين بود كه اكثريت اين مردم اطلاعي از چنين راه پيمايي كه از شب قبل در صدا و سيما اعلام شده بود و به كرات در مورد ضرورت آن توضيح داده شده بود نداشتند.به همين دليل كلا حدود 2 تا 3 هزار نفر در اين راه‌پيمايي حضور به هم رساندند.در باقي شهرها هم گويا وضع به همين شكل بود.اما فرداي آن روز يعني چهارشنبه اتفاق ديگري افتاد.مشخص شد كه روز قبل مردم به پيشواز رفته بودند.خيل عظيم جمعيت به نكوهش حرمت شكني عاشورا پا به ميدان گذاشتند و نشان دادند كه چقدر زيادند.نشان دادند كه كارمند بودن و مواجب‌بگير بودن چقدر در دريافت بهتر تصاوير تلويزيوني و شنيدن صحبت‌هاي زعماي مملكت تاثير دارد.روز چهارشنبه فهميديم كه علم آموزي و تربيت فقط در مدارس ميسر نيست.مي‌توان با دستور مدير مدرسه و رييس اداره نيز در خيابان ها حضور يافت و ادب آموخت و سر برافراشت.مي‌توان در خيابان‌ها نيز آرزوي مرگ ديگران كه مثل ما فكر نمي‌كنند را كرد.اي عجب...چهارشنبه گذشته در اصفهان روز عجيبي بود.خيلي عجيب.

ديروز روز خوبي نبود.فهميدم علي عزيزم بايد يك سال برود آب خنك نوش جان كند.اين خبر وحشتناكي بود.حالا جنبه عمومي جرمش هم مانده.اين ديگر عزاي مضاعف است.

دلم بدجور گرفته.بدجور.

فعلا ....

پي‌نويس:ديشب مسابقه اس ام اس برنامه نود جالب بود.درحالي كه گزينه يك و دو شانس اول و دوم انتخاب بودند گزينه سه به همت بر و بچ انتخاب شد تا همين يك قلم در آن فرصت كوتاه و با خبررساني درصد آرا را نشان دهد.يكجا خواندم اگر به كسي احمدي نژاد بگوييد انگار فحش داده‌ايد.حالا اگر يك بنده‌خدايي اسمش احمدي‌نژاد بود بايد چه صدايش كرد؟

تازه فرض كنيد هروقت مي بينیدش اين بنده خدا شيك و تر وتميز كت و شلوار پوشيده و كراوات هم زده.آخه چه گِلي به سرش بگيرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 20:28  توسط مازیار  |