تبليغاتX
گزارش هفته

گزارش هفته

سلام

          همانطور كه گفته بودم مي خواهم خاطرات خودم از بازي‌هاي پرسپوليس را بنويسم.

حالا من و خاطرات تلخ و شيرينِ من از پرسپوليس.

1-    پرسپوليس 3 -  استقلال صفر

سال 1365 كه شرح مفصل آن در پست قبلي آمد.اين بازي مرا شيفته ناصر محمدخاني كرد و كلا در همان سال خيلي از بچه‌هاي هم‌سن و سالِ من را پرسپوليسي كرد و استقلال را حسابي از چشم انداخت.

2-    پرسپوليس 1 -  استقلال صفر

سال 1368 بود.استقلال كه از سال 62 موفق به بردن پرسپوليس نشده بود حسابي براي اين بازي دندان تيز كرده‌بود.تقريبا تمام بازيكنان اصلي خود را در اختيار داشت و همه بازيكنان سفركرده و لژيونر خود را در بازگشت از كشورهاي عربي نيز در اختيار داشت.در مقابل دست پرسپوليس خالي بود و حتي برخي از بازيكنان اصلي را نيز در تركيب خود نمي‌ديد.مدافع راست پرسپوليس مرحوم فريبرز مرادي بود و فوروارد تيم نيز رضا عابديان جوان بود.دقيقه 20 بازي فريبرز مرادي دو نفر را جا گذاشت و توپ را به عمق فرستاد.رضا عابديان هم سوار توپ شد و ناگهان او بود و سعيد عزيزيان كه دروازه‌بان سوگلي استقلال بود.يك بغل پا از رضا و توپي كه به‌سادگي گل شد.تمام بازي به حملات استقلال گذشت.نيمه اول وحيد قليچ با همان قامت كوتاه و جسارتِ بي‌مانندش دو تك‌به‌تك از فورواردهاي استقلال گرفت و بالاخره در اوايل نيمه دوم انگشت دستش شكست و جاي خود را به بهروز سلطاني داد.او هم يك بار توپ مرتضي يكه را در موقعيت تك‌به تك گرفت و خلاصه در روزي كه مرتضي فنوني‌زاده يك مدافع بي‌نظير بود و مجتبي محرمي طبق معمول همه چيز را در سمت چپ پرسپوليس مال خود كرده بود پرسپوليس با دوندگي بازيكنان ديگرش و با فداكاري بازي را برد.اين برد شايد ارزش فني نداشت ولي از آن جا كه واقعا تيم استقلال خيلي قوي تر بود بسيار چسبيد.

3-    پرسپوليس 1- استقلال 2

اين بازي در حالي برگزار شد كه بازي‌هاي ليگ براي اولين بار بود كه بعد از انقلاب در سطح كشور برگزار مي‌شد.پرسپوليس سر گروه گروه خودش شده بود و اول با دارايي بازي كرد.استقلال هم در نيمه نهايي ملوان را برد.آن زمان عابدزاده تازه به استقلال آمده بود و خلاصه دو تيم در فينال به هم خوردند و يك روز گرم خرداد اول نادر ميراحمديان روي پاس قطري مجتبي محرمي گل زد.توپ از زير پا و كمر عابدزاده وارد دروازه شد.بازي در نيمه اول با همين گل تمام شد و نيمه دوم هنوز به دقيقه 47 نرسيده بوديم كه عباس سرخاب روي سانتر امير قلعه‌نويي گل اول را زد.بعد از آن هم صمد مرفاوي در موقعيتي مشكوك به آفسايد مشابه گل اول را زد.پرسپوليس جام را از دست داد و استقلال قهرمان شد.شكست بدي بود ولي استقلال واقعا بازيكنان بهتري داشت.

4-    پرسپوليس 1- استقلال 1

اين بازي در شرايطي برگزار مي‌شد كه پرسپوليس باز هم از نظر نفر ضعيف‌تر بود.آن زمان سياست پروين اين بود كه هر بازيكني كه مي‌خواست به كشورهاي عربي برود مخالفتي را ابراز نمي‌داشت و بلكه تشويق به رفتن هم مي‌شد.اين‌گونه بود كه كه معمولا دست پرسپوليس خالي‌تر از استقلال بود. اين بازي يك كُري خاص هم داشت.مجتبي محرمي با احمدرضا عابدزاده شرط مي‌بندد كه حتما به او گل مي‌زنند.عابدزاده در اوج خودش بود.بازي در نيمه اول بدون گل مساوي شد و نيمه دوم ابتدا يك پنالتي به نفع استقلال گرفته شد.شاهرخ بياني گل اول بازي را زد.سرما رفته رفته زيادتر مي‌شد و استقلالي‌ها سرمست از برتري خود شادماني مي‌كردند.حدود دقيقه 70 بود كه فريبرز مرادي توپي به ناصر محمدخاني داد.ناصر توپ را با سرعت مناسب به گوشه سمت راست ارسال كرد كه فريبرز مرادي همان توپ را به سمت فضاي بين نقطه پنالتي و شش‌قدم انداخت.بهترين جاي ممكن.جايي كه نه گلر مي‌تواند خروج كند و نه دفاع تمركز لازم را براي دفع توپ دارد.يك فرشاد پيوس مثل آب خوردن پريد و با نوكِ پا توپ را وارد دروازه استقلال كرد.جز پروين همه به سمت فرشاد دويدند.(پروين هيچ وقت واكنش احساسي بروز نمي‌داد) فقط يكي داخل زمين مي‌آمد و انگار هدفش دروازه استقلال بود. عابدزاده خم شد تا توپ را بردارد و ناگهان محرمي از پشتِ سر رسيد و شرطِ خود را نقد كرد.جلوي صدهزار تماشاچي و با دستكشِ سفيدي كه روي شلوار مشكيِ عابدزاده بدجوري خودنمايي مي‌كرد!!

5-    پرسپوليس 2-استقلال 2

اين يكي را زياد حرفش را زده‌اند.پرسپوليس تيم بسيار قوي‌تري بود.يادم هست ذوب آهن را در اصفهان ده بر صفر برده بود!! زوج علي دايي و فرشاد پيوس و آن همه بازيكن بي‌نظير.

دروازه بان هم عابدزاده بود.استقلال‌هم وضعيت خوبي نداشت.نيمه اول پرسپوليس حاكم بي‌چون و چراي ميدان بود.نيمه دوم ابتدا يك پنالتي به نفع پرسپوليس گرفته شد كه فرشاد آن را تبديل به گل كرد.بعد از آن ضربه سر بهزاد داداش‌زاده زير تير افقي خورد و آن‌طرفِ خط پايين آمد و شد گلِ دوم پرسپوليس.همه پرسپوليس را برنده مي‌دانستند كه ابهران شاهكار زد.رضا شاهرودي پيستون چپ پرسپوليس كه سمتِ راست استقلال را به خاك و خون كشيده بود اخراج شد.پرسپوليس دست از حمله نكشيد تا با يك بازي بي منطق يك پنالتي تقديم استقلال كند.ورمرزيار گل استقلال را از روي نقطه پنالتي زد و چند دقيقه بعد هم ادموند اختر در شلوغي جلوي دروازه  گلِ مساوي را زد.بازي به اوجِ حساسيت رسيد.پرسپوليس دوست داشت آبِ رفته را به جوب برگرداند.ناگهان درگيريِ لفظي وسط ميدان بين امير قلعه نويي و مجتبي محرمي درگرفت.حرفي زدند به هم و مجتبي برگشت تا به سمت دروازه برود.ناگهان معلوم نشد قلعه‌نويي چه به او گفت كه مجتبي برگشت و با مشت گذاشت توي صورت قلعه‌نويي.داور به ميان آمد و هر دو را اخراج كرد.ناگهان همهمه‌اي شد.نزديك به ده‌هزار نفر از سكوي روبه‌روي جايگاه به داخلِ زمين پريدند و جنجال بالا گرفت.بازي نيمه‌تمام ماند و به حكم كميته انضباطي پرسپوليس 3 بر صفر بازنده شد و شاهرودي ، عابدزاده ، محرمي ، پيوس و داداش‌زاده از پرسپوليس و چهار بازيكن از استقلال محروم شدند.بازي برگشت هم در بندرعباس!! برگزار شد و نتيجه تساوي بدون گل بود.استقلال به فينال رفت و آنجا به سايپا باخت.

6-     پرسپوليس 1 – استقلال 3

اين تلخ‌ترين شكستي بود كه به عمرم ديدم. بردن در عين شايستگي. تابستان 74 بود.بهزاد غلامپور دروازه‌بان استقلال در نقش معجوني از دينوزوف ، داسايف ، لئو ياشين ، گوردن بنكس و پيترشيلتون حداقل 10 گل مسلم پرسپوليس را خراب كرد.اولِ بازي شوتِ ادموند اختر به پايِ پيرواني خورد و كمانه كرد گوشه بالاي چپ دروازه نيما نكيسا.چيزي نگذشته بود كه روي اختر پنالتي شد و ورمرزيار توپ را به دروازه نكيسا رساند.استقلالي‌ها كه به مساوي راضي بودند در تب و تاب گلِ دوم شادي مي‌كردند كه ورمرزيار توپ را روي دروازه فرستاد و ضربه سرِ محمد تقوي توپ را به گل سوم استقلال تبديل كرد.اين نتيجه را خودِ استقلالي ها هم باور نمي‌كردند.پرسپوليس حمله مي‌كرد ولي توپ گل نمي‌شد.داور بازي بعد از جنجال احمقانه ابهران در دربي قبلي ، خارجي بود و ساندروپوهل داور مجاري كه فينال جامِ جهاني را قضاوت كرده بود داورِ بازي بود با كمك هاي محمد فنايي و محمدرضا صادقي جو(خدا رحمتش كند).نيمه دوم با تعويض پرسپوليس همراه بود و حضور حسين عبدي به جاي قاسم عطايي.داود محبوب دفاع راست شد و پرسپوليس آتش‌بازي آغاز كرد.تمامِ نيمه دوم توپ بود كه در هجده قدم استقلال فرود مي‌آمد و غلامپور بود كه يك‌تنه توپ مي‌گرفت.كرماني مقدم يك توپ را دقيقه 54 گل كرد.طلسم شكست.ولي ضربه بزرگ آنجا بود كه فرشاد پيوس گلِ دوم را زد و مرحوم صادقي‌جو گل را مردود اعلام كرد.اعتراض سودي نبخشيد.فرشاد تمام توپ‌هاي بعدي را خراب كرد.صحنه‌اي كه علي‌دايي توپ را از روي هجده‌قدم با سر به سه‌جاف استقلال زد و غلامپور 10 متر با سرعت باورنكردني دويد و با قيچي‌برگردان توپ را بيرون آورد تا آخرِ عمرم از يادم نمي‌رود.پرسپوليس باخت و با اين باخت 6 سال از آخرين روزي كه استقلال را برده بود گذشت.پرسپوليس داغان شد.رفت رده يازدهم.يرگن گده بازي بعد را هم روي نيمكت نشست و بعد اخراج شد.ليگ به تعطيلات رفت و در اين حدفاصل اتفاقي اقتاد كه فوتبال ايران سال ها مديونِ آن بود.استانكو پابلكويچ (مربي اخراجي تيم ملي در بازي‌هاي آسيايي 94 هيروشيما) به نيمكت پرسپوليس رسيد.استانكو تيم را جمع كرد.با شروع مجدد ليگ و با درايت استانكو ، پرسپوليس شروع به بازي‌هاي منطقي و نه الزاما تماشاگر پسند كرد.استانكو از 7 بازي 19 امتياز گرفت و تيم را در جدول سر و سامان داد.منطق به بازي پرسپوليس برگشت.بهمن (صدرنشين آن زمان ليگ ) با باخت برابر الزورا عراق به هم ريخت.پشتِ سر هم امتياز از دست داد.اولين باخت را هم به ماشين‌سازي تبريز دادكه مرحوم حجازي مربي آن بود.استانكو با چراغِ خاموش آمد و آمد تا چسبيد به صدرنشين.بدونِ اغراق همه بازي‌ها را به استاديوم رفتم.آمديم و آمديم تا بالاخره بهمن را هم گرفتيم.بازي برگشت با استقلال مساوي شد و بالاخره يك هفته مانده به پايان ليگ با برد برابر ماشين‌سازي در تبريز قهرمان شديم(گل قهرماني را محمود شافعي زد به‌گمانم)هفته آخر هم در حالي كه 10 نفره بوديم سه بر يك استقلال اهواز را برديم.تهامي فوروارد استقلال آن روز جنجال به پا كرد.ولي ما قهرمان شديم.نقطه سياه آن فصل يكي باخت برابر استقلال بود و ديگري برد مشكوك جلوي ملوان زير برف كه دقيقه 12 بازي پنالتي مسلم ملوان گرفته نشد و بعد هم ما گل زديم و برديم.اين مساله در هياهوي پيروزي‌هاي پشتِ سرِ هم پرسپوليس گم و فراموش شد.ما قهرمان شديم با سيستم بي‌نظير 3-6-1 استانكو كه آن زمان بسيار  كارآمد بود قهرمان شديم.هفته‌هاي آخر علي دايي از مصدوميت رهايي پيدا كرده بود و ما بوديم و يك دنيا شادي و فقط يك غصه كه اندازه همه شادي ها نقش داشت.سال 75 مي‌رسيد و ما 7 سال بود كه استقلال را نبرده بوديم.استقلال طلسم شده بود.

7-    پرسپوليس 5 – آليما قزاقستان صفر

جام باشگاه‌هاي آسيا بود.پرسپوليس در ديداري عجيب و باورنكردني 3 بر صفر به آليما باخته بود.همه چيز نشانه حذف از جام بود.با آن همه ستاره كه جمع كرده بوديم.اسامي بازيكنان را ببينيد.عابدزاده ، نكيسا ، محرمي ، پيرواني ، رهبري‌فرد ، شاهرودي ، كريم باقري ، ادموند بزيك ، علي دايي ، رضا ترابيان ، مهدي مهدوي كيا ، مهرداد ميناوند ، نعيم سعداوي و ..... . حالا بايد در تهران 3 گل مي‌زديم تا تازه مساوي مي‌شديم.كاري سخت.يادم هست بعضي‌ها پيشنهاد داده‌بودند بازي را در بندرعباس برگزار كنيم تا با گرماي هوا بتوانيم بر قزاق‌ها غلبه كنيم . به هر حال بازي در تهران برگزار مي‌شد و حدود صدهزار نفر به استاديوم رفتند تا ببينند چگونه غيرممكن ، ممكن مي‌شود.با توصيه (درست‌تر بگويم دخالت) امير عابديني خط حمله با مهدوي‌كيا ، دايي و بزيك شكل گرفت.(قبلا ترابيان گوش چپ بازي مي‌كرد به جاي بزيك).پيستونِ راست سعداوي و چپ ميناوند.كريم هافبك مياني و مجتبي محرمي هافبك طراح.پيرواني ، رهبري‌فرد و     هم در خط دفاع بودند و عابدزاده درونِ دروازه تيم رويايي را تشكيل داده‌بودند.بازي با برتري پرسپوليس آغاز شد و حدود دقيقه 20 يك پنالتي به نفع پرسپوليس گرفته شد.كريم باقري پشتِ توپ رفت و پنالتي را به بيرون زد.استاديوم كه با اعلام پنالتي غرقِ در شادي شده بود ناگهان به سكوتِ وحشتناكي فرو رفت.چنددقيقه گذشت. هنوز بارِ سنگين از دست  دادنِ پنالتي روي روح و روانِ تماشاگران سنگيني مي‌كرد و بازيكنان گيج و حيران كه توپي در نزديكي‌هاي دايره مياني زمين به عابدزاده پاس داده شد.فوروارد برزيلي آليما به سمت توپ تكل زد.عابدزاده با اعتماد به نفسِ عجيبي فوروارد برزيلي را دريبل كشويي زد و بازيكن نگون‌بخت اصطلاحاً تاكسي خالي رفت.استاديوم از اين حركت منفجر شد.دوباره تشويق ها شكل گرفت و پرسپوليس حمله آغاز كرد.دقيقه 42 بود فكر كنم مهدوي‌كيا توپي كه به گمانم از خط عرضي رد شده بود روي دروازه سانتر كرد.دفاع آليما هند پنالتي كرد و اين پنالتي را علي دايي تبديل به گل كرد.حالا اميدها شكل گرفت.مي‌شد اميدوار بود به زدن دو گل ديگر.نيمه دوم آغاز شد.پرسپوليس مي‌كوبيد و مي‌كوبيد.روي يك ضربه كرنر ناگهان افشين پيرواني با يك قيچي برگردان كلاسيك و بي نظير توپ را به قعر دروازه فرستاد.حالا يك گل مي‌خواستيم تا مساوي كنيم.دقيقه حدود 60 بود كه يك سانتر به گمانم از ميناوند ، با پرش علي دايي توام شد و ضربه سر دايي روي دستان گلر آليما وارد دروازه شد.من داشتم سكته مي‌كردم. فقط ديدم علي دايي و محرمي توپ‌جمع‌كن‌ها را بغل كرده‌اند و هر كسي گوشه‌اي يا از خوشحالي گريه مي‌كند يا از بغل‌دستي را در آغوش گرفته است.اليما گيج شده بود.باور نمي‌كردند با چنين تيم متحول‌شده‌اي بازي خواهند كرد.چند دقيقه بعد كريم باقري كار را تمام كرد.ضربه سر كريم باقري گل چهارم بود و آليما حالا ديگر مرگ را به چشم مي‌ديد.من يادم نيست چه گذشت ولي اين‌قدر داد زدم كه ديگر براي باقي بازي صدايم درنمي‌آمد. حالا آليما حمله مي‌كرد و پرسپوليس با منطق زيبايي دفاع را از همان جلو آغاز كرده بود.دقيقه 83 بود كه رضا ترابيان توپ را از بين دو دفاع آليما دزديد و با دريبل دروازه‌بان فاتحه را براي آليماي نگون‌بخت خواند. بازيخواني بي نظير استانكو ،سنگ قبر آليما را با دو فوروارد برزيلي‌اش نصب كرد و پرسپوليس به مرحله بعد رفت.اين برد يكي از خاطره‌انگيزترين بازي‌هاي پرسپوليس در  تاريخ فوتبال اين باشگاه است.

فعلا ....

پي‌نويس: اين قسمت اول بود.همت كنم قسمت‌هاي بعدي را هم مي نويسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:10  توسط مازیار  | 

سلام

          پست قبلي در شرايط هيجاني نوشته شد كه كلي هم حرف‌هاي بي‌ادبي را در بر داشت.به همين مناسبت حذف شد و خلاص.به‌هر حال معذرت بابت آن هيجان كه صدالبته غير قابل وصف بود.

          در مطلبي كمي قبل‌تر از علاقه‌ام به شطرنج گفته بودم.از شور و هيجاني كه براي من داشت و دارد. البته هيجان شطرنج بيشتر دروني است و خيلي وقت‌ها قابل تقسيم كردن با كسي نيست.به هر حال بايد درگير شطرنج شد تا بتوان به اين نوع از هيجان دست يافت.هيجاني كه حتي در بازي با نرم‌افزارهاي شطرنج هم دست مي‌دهد.اما حرف من امروز بحث در مورد فوتبال است.فوتبال مقوله‌اي‌است كه با آن زندگي كرده‌ام و بعيد مي‌دانم ذره‌اي از علاقه من به آن تا آخر عمر كم شود.شايد آشنايي و علاقه من با فوتبال مثل همه بچه‌ها به بازي هاي داخل كوچه و حياط مدرسه  برسد ولي ماجراي عاشقي من و فوتبال به دوراني برمي‌گردد كه كلاس دوم دبستان بودم و روزهاي يك‌شنبه مجله كيهان ورزشي را از دوستان قرض مي‌گرفتم و به عكس‌هايش خيره مي‌شدم و گزارش مسابقات و شرح ماوقع آن را مي‌خواندم.(در شهرستان بوديم و كيهان ورزشي با يك روز تاخير به شهر ما مي‌رسيد) يادم هست يكي از اصول كار كيهان ورزشي اين بود كه نتيجه نيمه اول را داخل پرانتز مي‌گذاشت و چند وقتي طول كشيد تا ماجراي اعداد داخل پرانتز را بفهمم!!

آن زمان (اوايل دهه 60) بايد مي مرديم و زنده مي‌شديم تا يك بار دقايقي از يك بازي فوتبال از تلويزيون پخش شود.يادم هست شش سالم بود كه بار اول بازي تيم سعدآباد با يك تيم ديگر(اسمش يادم نيست) از تلويزيون پخش شدكه مجيد وارث گزارش مي‌كرد(اگر اشتباه نكنم)وقتي بازيكني صاحب توپ مي‌شد گزارشگر مي‌گفت حالا فلاني مالك توپ است و من فكر مي‌كردم هر بازيكني مي تواند با خودش توپ بياورد و آن لحظه با توپ خودش بازي مي‌كرده!!

(الان هم همين حدودها مي‌فهمم)

از خواندن قرضي كيهان ورزشي در روزهاي يك‌شنبه و در حياط مدرسه در زنگ‌هاي تفريح مي‌گفتم و اين كه به هر حال منبع علمي من براي آن‌چه در ورزش مي‌گذرد همين نشريه بود كه در زمان خودش وزين‌ترين و بهترين نشريه ورزشي بود.آن‌جا بود كه خواندم بازيكني مثل ناصر محمدخاني وجود دارد كه در بانك ملي بازي مي‌كرد و به پرسپوليس پيوسته است.شماره 8 قرمزها.دوست داشتم ببينم چه بازيكني است.هر وقت بازي مي‌كرد تمام گزارش بازي به تحسين و تمجيد از او مي‌گذشت.يادم هست دروازه‌بان پاس (جلال بشرزاد) در تمام آن فصل و قبل از بازي با پرسپوليس گل نخورده بود كه با ضربه چيپِ ناصر محمدخاني گل خورد.به هر حال چندباري توفيق ديدن بازي اين چپ‌پاي پرسپوليس را از معدود برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون داشتم تا تمام و كمال شيفته اين بازيكن شوم و او را نه تنها بهترين بلكه خوش‌تيپ‌ترين بازيكن فوتبال ايران بدانم.

خلاصه به لطف پخش با تاخير فوتبال باشگاه‌هاي فوتبال تهران ، مسابقه نيمه‌نهايي را بين پرسپوليس و استقلال به طور كامل ديدم.باور كردني نبود.ناصر محمدخاني همان اعجوبه‌اي بود كه در روياهايم ساخته بودم.دقيقه 15 همه را جا گذاشت تا مراغه‌چيان او را در آستانه تك به تك شدن قيچي كند و يك پنالتي به نفع پرسپوليس رقم بخورد.شاهرخ بياني توپ را به سه‌جاف دروازه مرحوم ناصر حجازي چسباند و نيمه اول يك بر صفر به نفع پرسپوليس شد.نيمه دوم هم پرسپوليس با مار زنگي (لقبي كه عرب‌ها براي ناصر انتخاب كرده بودند) مي‌تاخت.يك فرار از ناصر محمدخاني و پاس توي عمقي كه به شاهرخ بياني داد باعث شد تا گل دوم پرسپوليس به ثمر برسد.آن پاس بسيار هنرمندانه و مدرن بود.شايد بدون اغراق فقط در فوتبال مدرن اروپا قابل ديدن باشد. گل سوم را هم خود ناصر زد.همه را دريبل زد و جا گذاشت و در حالتي نيمه متعادل توپ را با بغل پا به دروازه استقلال رساند.من ديگر روي ابرها بودم.شادي من پايان ناپذير بود.رنگ روياهاي من از آن روز قرمز پررنگ شد با پس‌زمينه‌اي به تصوير ناصر محمدخاني.

فكر مي‌كنم اين عيب و يا ايراد نباشد كه كسي طرفدار يك تيم فوتبال باشد. همه مي‌دانيم كه خيلي از سياستمداران، نويسندگان ، هنرمندان يا چهره‌هاي بين‌المللي طرفدار پر و پا قرص فوتبال هستند و حتي با افتخار در بازي‌هاي تيم فوتبال مورد علاقه‌شان شركت مي‌كنند و به تشويق آن تيم مي‌پردازند.در همين ايران خودمان محمد خاتمي (رييس جمهور پيشين ) ، مرتضي احمدي(بازيگر و صداپيشه ) ، سعيد راد ( بازيگر) ، پژمان بازغي (بازيگر) ،  مهراوه شريفي‌نيا (بازيگر) ، مهران مديري(بازيگر و كارگردان) و خواجه نوري (موسيقيدان و آهنگساز)جملگي پرسپوليسي هستند و آن طرف هم نام‌هايي مثل امير جعفري (بازيگر) ، حامي (خواننده) ، رضا يزداني (خواننده) و .. طرفدار آبي‌هاي پايتخت هستند.

به‌هر حال من طرفداري از فوتبال و يك تيم خاص ، نه تنها عيب نيست بلكه يك دلخوشي سالم به شمار مي‌رود.در اين دنياي پر از پوچي و سرخوردگي ، دلمان را به يك چيز پوچ هم خوش مي‌كنيم تا پوچي اين دنيا آزارمان ندهد.(اين جمله را از استادم حسين خونساري نويسنده قديمي كيهان ورزشي ياد گرفتم)

طرفداري از يك تيم فوتبال  (به اصطلاح FAN آن تيم بودن) انسان را در غم و شادي‌هاي آن تيم شريك مي‌كند.با پيروزي آن تيم شاد مي‌شويم و با باختش غمگين.

من با اين جمله احمقانه مخالفم كه :" يعني چه ؟ آن‌ها پولش را مي‌گيرند و شما حرص مي‌خوريد؟"به نظر من فقط كسي اين حرف را به زبان مي‌آورد كه هيچ وقت معناي هيجان را در زندگي‌اش احساس نكرده است.هيچ وقت به هيجان نيامده.هيچ وقت شادي توام با پيروزي را در هيچ زمينه‌اي احساس نكرده‌است.هيچ زماني به همذات پنداري در شادي گروهي عده‌اي ديگر نرسيده است.اين ها منزويان ذهني زندگي‌هستند.كساني كه به استاديوم رفته‌اند مي‌دانند تعقيب توپ در آن لحظه كه وارد دروازه مي‌شود چه هيجاني دارد. هوادار چه آهي از ته دل مي‌كشد وقتي توپ با فاصله نزديك از كنار دروازه رد مي‌شود و يا يك فرصت خوب از دست مي‌رود.

هر بازي فوتبال به نظرم يك فيلم نود دقيقه‌اي است كه فيلم‌نامه‌اش را قبلا ننوشته‌اند.

گابريل گارسيا ماركز به مفسر مشهور فوتبال كشورش مي‌گويد :"خوش به حالِ تو! همه آنچه را كه سال‌ها طول كشيد تا در صدسال تنهايي بنويسم تو در هر نود دقيقه مي‌بيني و به زبان مي‌آوري"

به هر حال فوتبال معجون عجيبي است.همه آنچه مي‌تواند تو را آن‌چنان درگير خودت كني كه بشوي آزاركشِ يك تيم.(در جمهوري آذربايجان به هوادار فوتبال آزاركِش مي‌گويند.)  

من سال‌هاست كه آزاركشِ پرسپوليسم و هميشه هم به اين مساله افتخار مي‌كنم.هيچ ايرادي هم ندارد كه وقتي ايمون زائد 3 گل مي‌زند و همه معادلات را به هم مي‌ريزد و حتي جشنواره فيلم فجر را تحت تاثير قرار مي‌دهد به هوا بلند شوم و چند دقيقه‌اي هم اشك بريزم و بعد هم بلند شوم و به همه با همان صورت خيس از اشك زنگ بزنم و تبريك بگويم.

من عاشقِ فوتبالم و عاشقِ پرسپوليس.در بدترين روزهاي زندگي من و زماني كه هيچ اميدي به يك اتفاق خوب نداشتم اين پرسپوليس بود كه من را شاد مي‌كرد.اين پرسپوليس بود كه با بردهايش به‌يادم مي‌آورد هنوز دلخوشي در اين دنيا هست.

يادم نمي‌رود وقتي دوستم از زندان آزاد شده بود بعد از خوش و بش و ديده‌بوسي اولين سوالي كه از من پرسيد راجع به نقل و انتقالات بازيكن در پرسپوليس بود.

من به همه طرفداران تيم‌هاي مختلف احترام مي‌گذارم.چون مي‌دانم با چه عشقي به دنبالِ تيمشان هستندو اين حس مشترك بين همه ماست.دل بستن به عشقي كه شادي آن ماندگار  و غمِ آن از آن جهت زيباست كه تو هيچ نقشي در آن نداشته‌اي .فوتبال عرصه اشك‌ها و لبخند‌هاست.

پستِ بعدي‌ام راجع به خاطراتِ فوتباليِ من از پرسپوليس است.

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:39  توسط مازیار  | 

حذف شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:31  توسط مازیار  | 

سلام

          يكي از تفريحات قديمي من بازي شطرنج است.(صد البته فوتبال  براي من تفریح به‌حساب نمي‌آيد ، بلكه حتي از زندگي هم مهم‌تر است) يادم هست وقتي دانشگاه قبول شدم ، پاتوقي براي بازي شطرنج در پارك لاله پيدا كرده بودم كه بيشتر محل تجمع پير و پاتال ها و بازنشسته‌ها بود.تك و توك دانشجو و كارمند و .. هم پيدا مي‌شد كه وقت‌هاي بيكاريشان را به بازي شطرنج بپردازند.

راستش شطرنج در خانه ما محلي از اعراب نداشت.با آزاد شدن رسمي شطرنج و قانوني شدن آن ، ناگهان بساط شطرنج خيلي زود همه‌جا رونق گرفت. اين قضيه در شهر رشت (جايي كه من زندگي مي‌كردم)بسيار بيشتر از نقاط ديگر ايران ، مشهود بود.آدمي به‌نام عظيم مددي (كه آدم متمولي بود و به‌گمانم كارخانه فرآورده‌هاي لبني داشت) باشگاه شطرنج سپيدرود رشت را راه انداخت كه محل تجمع شطرنج‌بازان گيلان شد.در كنار آن آموزش شطرنج براي نونهالان و نوجوانان ، پايه‌ساز  گسترش بيشتر شطرنج در آن زمان شد.دقت كنيد در آن زمان بساط ماهواره و تفريحات ديگر به‌راه نبود و جوانان استقبال خوبي از اين قضيه مي كردند.من كه شطرنج را به طرز بسيار احمقانه و اشتباهي از برادر كوچكم ياد گرفته بودم و هميشه هم به او مي‌باختم با ديدن كتابي به نام آموزش شطرنج{ اثر آندره‌شرن كه با ترجمه خسرو روزبه ( عضو سازمان افسران حزب توده كه بعد از كودتاي سال سي و دو اعدام شد)} و خواندن آن ، يكجورايي عاشق شطرنج شدم.به‌نظرم اين بازي بسيار فِير(FAIR) و منصفانه مي‌آمد.هر دو طرف ، امكانات مساوي دارند و راهي را مي‌روند كه خودشان انتخاب مي كنند و تاس و رمل و اسطرلاب!! جايي در آن ندارد.)خلاصه  شطرنج تبديل شد به يكي از زيباترين دغدغه‌هاي من. آموزشِ علمي شطرنج ، باعث شده بود تا تمامِ شطرنج‌بازان سنتي (به اصطلاح معروف قهوه‌خانه‌اي ) را به سادگي ببرم.فكر كنيد طرف با پنجاه سال سن مي‌آمد و به من كه نوجوان تازه بالغ مثلا 14 يا 15 ساله‌اي بودم مي‌باخت.آن هم به نحوي رقت انگيز كه تعجب همه را برمي‌انگيخت.علي‌رغم ميل پدرم كه دوست داشت ما كاري به جز درس خواندن نداشته باشيم (احتمالا اگر امكان عقيم كردن موقت بود ايشان حتما به اين كار مبادرت مي‌كرد تا هيچ چيزي غير از درس خواندن براي من نمانَد) من به طرز عجيبي عاشق و واله شطرنج شدم. حضور در باشگاه شطرنج سپيدرود رشت و بازي كردن كنار بازيكناني كه سال‌ها بعد قهرمان شطرنج ايران شدند.حسين آريانژاد و برادرش حسن آريانژاد( كه زود مرحوم شد)  و اكبر باقري و هادي شعاع شرق و قهرمان سابق شطرنج جوانان ايران اسماعيل صفرزاده و ساير بازيكنان خوب ايران كه همه در همان باشگاه كوچك جمع شده‌بودند. مسابقات قهرماني استان گيلان سطح بسيار بالاتري از قهرماني كشوري داشت(چيزي در مايه‌هاي جام ملت‌هاي اروپا كه معمولا بسيار با كيفيت‌تر از جام جهاني است).يادم هست شطرنج بازي به نام محمودي كه در بين 12 نفر اول گيلان هم نبود در مسابقات شطرنج قهرماني تهران نفر چهارم شد و با قهرمان آن دوره (بابك تنديور) هم مساوي كرد.

خلاصه اين كه من و شطرنج عاشق و واله هم بوديم.دستيابي به كتاب بابي‌‌فيشر و شطرنج (گردآوري و تاليف حسين‌قلي سالور) ، من را ديوانه و مجنون رابرت جيمز فيشر كرد.نابغه امريكايي كه يك تنه نگرش جهان به شطرنج را عوض كرد و شطرنج را به ورزشي حرفه‌اي تبديل كرد.بعد آن هم كه پاي نوابغي مثل كارپف و بعد از آن هم كاسپارف به اين عرصه باز شد.

شطرنج محل نبرد انديشه‌هاي انساني بود (هست).همه چيز خوب پيش مي‌رفت و من و باقي دوست‌دارانِ شطرنج ، هر روز به اين ورزش علاقه‌مندتر مي‌شديم.حالا گسترش اطلاعات و ارتباطات باعث مي‌شد تا بازي‌ها و دستآوردهاي جديد به‌روز و در كمترين زمانِِ ممكن به دست علاقه‌مندان برسد.

همه چيز خوب و زيبا بود. به‌تدريج موفقيت‌هاي شطرنج‌بازان ايراني تبِ شطرنج را داغ و داغ‌تر مي‌كرد.سيد جواد علوي قهرمان شطرنج نوجوانان جهان شد و احسان قائم مقامي به عنوان اولين استاد بزرگ شطرنج در تاريخ شطرنج ايران برگزيده شد.( در رده‌بندي جهاني 3  درجه براي استادي داريم كه پايين‌ترين آن استاد فيده ، بعد از آن استاد بين‌المللي و بالاتر از آن استاد بزرگ ) قبل از آن ايران فقط سه استاد بين‌المللي داشت كه آقايان خسرو هرندي ، مهرتاش شريف و كامران شيرازي بودند.

حالا فكر كنم 2 يا 3 استاد بزرگ و چندتايي استاد بين‌المللي و الي ماشالله استاد فيده داريم.

قديم‌ها هم‌بازي من دوستان و همكلاسي‌هايي بودند كه شطرنج را جدي دنبال مي‌كردند.دو تا شطرنج‌باز داشتيم يكي دوست پدرم و ديگري شوهرخاله من كه شطرنج را خوب بلد بودند. بردن دوست پدرم زياد سخت نبود ولي شوهرخاله من بسيار با حوصله بازي مي‌كرد و بردنش بسيار سخت بود.روزي كه او را بردم روز بسيار خوبي براي من بود و كلا چند روزي خركيف بودم.

بماند كه پسر همان آقا كه در واقع تحت نظارت من شطرنج و فوتبال ياد گرفت و يك پرسپوليسي و منچستري تمام عيار شد حالا هر وقت با من بازي مي‌كند حسابي مشت و مالم مي‌دهد و كلا بردنش سخت است ولي براي من كلا نقش يك كيسه شن را دارد.(در فرهنگ دهخدا براي واژه كيسه شن مي‌خوانيم :كيسه شن در مسابقات شطرنج عنواني رسمي است و چيزي در مايه‌هاي آش‌خور در دوران سربازي محسوب مي‌شودبا اين تفاوت كه خيلي‌ها تاآخر عمر كيسه شن مي‌مانند و در سربازي معمولا اين‌طور نيست و اين اصطلاح تا حداكثر 2 ماه كاربرد دارد.اصطلاحا به كسي گفته مي‌شود كه قدرتش در بازي فراتر از يك كيسه شن نيست كه روبروي شما نشسته است.وسيله‌اي زباني براي تحقير حريف!!) اصطلاح مهم‌تر شطرنج چوب تكان دادن است.اين اصطلاح هم به كسي گفته مي‌شود فرق مهره را با چوب نمي‌داند و مي‌تواند حكايت كساني باشد كه گوشت كوبيده برايشان با بعضي چيزهاي ديگر فرقي ندارد!!

خلاصه اين پسرخاله عزيز اگر به من ببازد كه هيچ ، وظيفه‌اش همين است.اگر هم ببرد كه مصداق آن شعر است كه" گاه باشد كه كودك نادان ، به غلط بر هدف زند تيري!! و ايشان تازگي‌ها زيادي به غلط تيرشان بر هدف مي‌نشيند.

بگذريم . اگرچه با حضور كامپيوتر در شطرنج متاسفانه وجه انساني شطرنج كم رنگ شده و كلا بازي‌ها مكانيكي شده ، ولي شطرنج همچنان بازي هيجان انگيزي و دل‌نشيني است (به‌خصوص در رده باشگاهي).در واقع آموختن شطرنج مثل ابتلا به ويروس ايدز است و عشق به بازي شطرنج تا آخر عمر با شما همراه خواهد بود.

اما چطور شطرنج بازي كنيم.در واقع قدم اول آموختن نحوه حركت مهره‌هاست.بعد از آن بايد اساس شطرنج را آموخت كه در واقع مبتني بر هدف اصلي بازي يعني به دام انداختن شاه حريف است.بازي شطرنج به سه مرحله تقسيم مي‌شود.شروع بازي ، وسط بازي و آخر بازي.

شروع بازي مرحله‌اي است كه شما مهره‌هايتان را به ترتيب از جاي اوليه خود تكان مي‌دهيد و در نقاط موثر و درست قرار مي‌دهيد.اصطلاحا به اين كار گسترش مهره‌ها مي‌گويند.

مرحله بعد وسط بازي است كه شما براي ادامه بازي طرح مي‌ريزيد و سعي مي‌كند تاكتيك‌هاي حريف را با توجه به استراتژي بازيِ خود پيش‌بيني و خنثي كنيد و نهايتا طرح خود را به انجام برسانيد.

مرحله بعدي آخر بازي است كه در واقع با كم شدن مهره ها و باز شدن صفحه  و دامنه حركتي مهره‌ها دنبال مي‌شود.تكليف بسياري از بازي‌هاي شطرنج در سطح بالا معمولا در همان مرحل وسط بازي مشخص مي‌شود و كلا جز در موارد بسيار پيچيده ، روشن شدن تكليف بازي به اين مرحله نمي‌كشد.

حالا چطور بازي كنيم.در واقع چطور شطرنج اصولي را بياموزيم.بهترين كار رفتن به باشگاه شطرنج است ولي اگر اهل مطالعه هستيد بهتر است در ابتدا يكي از كتاب‌هاي آموزش شطرنج مبتدي را بخوانيد. آموزش شطرنج نوشته مايزليس يكي از كتاب‌هاي قديمي و در عين حال خوب است.رفتن به باشگاه شطرنج يا انجمن‌هاي مشابه را فراموش نكنيد.خلاصه درگير شويد.اين بازي به  شما چيزهايي مي‌آموزد كه در هيچ قاموسي نيستو در هيچ كلاسي اين‌قدر واضح آموزش نمي‌دهند.در واقع آموختن شطرنج چند فايده دارد.اول اين كه ياد مي‌گيريد در شرايط برابر و مساوي توان ذهني خود را امتحان كنيد.دوم ياد مي‌گيريد فكر كنيد، نقشه بريزيد و طرح‌تان را اجرا كنيد.سوم با فكر كردن در وضعيت بازي و تحليل بازي ، سعي مي‌كنيد قدرت تحليل و برنامه‌ريزي خود را افزايش دهيد.چهارم براي انواع و اقسام وضعيت‌هايي كه پيش‌خواهند آمد از قبل فكر و برنامه‌ريزي مي‌كنيد.درواقع پيش‌بيني و بازي‌خواني (پيش‌بيني بازيِ حريف ) جزيي از بازي شطرنج است. به همه اين‌ها كه گفتم اضافه كنيد افزايش توان فكري و حسي و در عين حال افزايش قدرت حافظه به طرز چشم‌گير و قابل توجه.

خلاصه آن كه شطرنج آموختن و شطرنج بازي كردن چيزِ بابركتي است.

خيلي دوست دارم هيوا شطرنج ياد بگيرد.اصلا برايم شطرنج قهرماني مهم نيست .مهم اين است كه با منطق و تفكر حاكم در بازي شطرنج آشنا شود.در عين حال عادت كند فكر كند.تحليل كند.پيش‌بيني كند.بازيِ حريف را بخواند و مهم‌تر از همه هدايت كند.روزي كه همين پسرخاله كيسه شنِ من را ببرد كافي است!!

شطرنج بياموزيد.ضرر نمي‌كنيد.تازه مي‌گويند جلوي آلزايمر را هم مي‌گيرد.

فعلا ....

پي‌نويس: دوست دارم يك مطلب در مورد قهرمانان تاريخي و دوست داشتني شطرنج بنويسم.ببينم چه مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 0:17  توسط مازیار  | 

سلام

امروز از صبح منتظر يك واژگوني در جهان بودم.يعني فكر نمي كردم خورشيد بيرون بيايد.يعني اين‌طوري گفته بودند.گفته بودند روزي كه رهبر بزرگوار و عزيز و بلندمرتبه و خيلي چيزهاي ديگرِ جمهوري دمكراتيك خلق كره شمالي سرش را زمين بگذارد خورشيد هم مي‌ميرد. اين باور حكومت دمكراتيك خلق كره شمالي بود. ولي بلا نسبت خر ، ايشان هم سقط شد و ككِ موجود در تنبانِ منِ  فضول هم از جاي خود نلرزيد.

كثافتي بود براي خودش.در شرايطي كه مردم كشورش براي غذاي روزمره نيازمند جيره‌بندي بودند و سبد غذايي كالاي مصرفي آن‌ها تا استاندارد حداقليِ  يك انسان فاصله‌زيادي داشت و دارد ، حضرت آقا فكر بمب هسته‌اي و موشك بالستيك بود. جايي كه هيچ كس حق انديشيدن نداشت ، همه برنامه‌هاي آقاي رهبر بزرگوار جمهوري ! دمكراتيك! خلقِ كره شمالي صحبت از انسان و جامعه‌يِِ آرماني انساني مي‌كرد. مردم نگون‌بختي كه حتي براي انتخابِ دوستانِ خودشان هم بايد از كميته مركزي حزبِ حاكم (و در واقع تنها حزبِ موجود در مملكت ) اجازه مي‌گرفت.

يكي از وجوه مشترك ديكتاتورها ، علاقه‌مند بودن آن‌ها به كلكسيون داشتن ( حالا از هر چيزي شما بخوان ماشين ، عصا، پيپ ، كت و شلوار ، شورت و ...) است. رهبر معظم كره شمالي علاقه شديدي به خودرو مرسدس بنز داشت. يادم هست كه زماني شايعه كلكسيون گران‌قيمت مرسدس بنزهاي حضرت آقا در جهان پيچيد. ديوار بلند حاشا چيده شد و بالا رفت كه ما چنين نيستيم و اين‌ها همه شايعه است تا آن‌جا كه نهايتا شركت مرسدس بنز ، فاكتورهاي خريد و تعميرات خودروهاي كلكسيون ِ شخصيِ آقاي رهبر را منتشر كرد تا همه بدانند امروزه مساجد جاي همه‌كاري هست و اگر پررو باشي وضويت هم باطل نمي‌شود.

حالا آقاي رهبر مرده و قرار است تا چند روز آينده هيچ‌كس لبخند هم نزند و نرقصد و هيچ كاري كه نشانه شادي باشد انجام ندهد. شايد ندانيد كه مردم كره مجبورند لبخند بزنند.ياد شعر بامداد بزرگ افتادم. لبخند را بر لبان مردم جراحي مي‌كنند.آه از اين لبخندهاي زوركي . باورتان مي‌شود؟ به زور لبخند بزنيد.انگار به شما بگويند به زور همخوابگي كنيد.به‌زور نزديكي كردن فقط كار فاحشه‌هاست. گاهي فكر مي‌كنم مردمي كه روحشان را به اداهاي زورمداران مي‌فروشند و برايشان شادي تصنعي مي‌كنند ، فاحشه‌هاي روحي هستند.

به‌هر حال امروز هم خورشيد برآمد.مثل روزهاي ديگر.اين ديگر بهار كره‌اي نمي‌خواست.خودش سقط شد.

 

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 17:16  توسط مازیار  | 

سلام

چند وقت قبل ، يعني دقيقا پنج‌شنبه‌‌ي قبل از تاسوعا-عاشورا ، قرار شد هيوا را ببرم منزل پدر عيالات متحده.حدود ساعت 10 شب بود كه برف نرم و نازكي هم شروع به باريدن كرد.هيوا را به منزل پدر همسر رساندم و حدود ساعت 11 شب زدم بيرون كه برگردم منزل. درست در همان چند قدمي و جلوي منزل پدر خانم ، پايم سر خورد.چشمتان روز بد نبيند. اول دو پايم به زمين خورد بعد كمرم و دستِ آخر سرم . بيهوش شدم.به همين راحتي.دو دقيقه‌اي فكر كنم در حالت نيمه هشيار بودم كه كم كم به خودم مسلط شدم.ديدم قدرت بلند شدن از روي زمين را ندارم.احساس كردم سِر شده‌ام و كاملا بي‌حس.از پشت به‌طورِ كامل روي زمين ولو شده بودم و فقط خيسي برف در حال آب شدن را روي تنم احساس مي كردم.قادر به تكان خوردن نبودم.سرم سنگيني مي‌كرد .سعي ميكردم ناله كنم تا بلكه كسي بيايد و كمكم كند.كوچه بن‌بست بود و قاعدتا خيلي خلوت.كسي رد نمي‌شد.ناله‌هايم را بلند‌تر كردم.‌به‌زور صدايم را از ته حلق درمي‌آوردم.آنقدر ناليدم تا يك پنجره باز شد.زني ميانسال بود.با نگراني داد زد :"فرهاد ، فرهاد" .ناليدم نه من فرهاد نيستم.مثل اين‌كه صدايم نمي‌رسيد .او ادامه مي‌داد:"فرهاد تويي؟ فرهاد تو زمين خورده‌اي؟" احتمالا اين آقا فرهاد پسر يا شوهر يا برادري يا چيزي در همين مايه‌ها بود. با تمام توانم داد زدم نه خانم ، من فرهاد نيستم. ايشان زير لب "باشه"اي گفت و پنجره را بست.منتظر بودم بيايد پايين و به بدبخت فلك‌زده‌اي كه آن پايين افتاده و حتي ممكن بود فلج شده باشد كمكي در حد يك تماس با اورژانس يا بستگانِ نزديك طرف باشد مي كرد.ولي گوي به تارِ موي اسافل‌الاعضاي خانم هم نبود كه يك نفر آنجا دارد مي‌سپارد جان!!

با هر بدبختي بود زورم را زدم و بلند شدم.پشتِ لباس‌هايم خيس بود.لنگان لنگان سمتِ ماشين رفتم و توي ماشين نشستم. چند دقيقه‌اي همانطور براي ريكاوري گذشت.گويا به خير گذشته بود.فقط كوفتگي در تنم بود ولي بيشتر از كوفتگي دردِ بي‌خيالي آن زن عذابم مي‌داد.واقعا چطور مي‌توانست اين‌قدر بي‌خيال و بي‌تفاوت باشد. وقتي ماجرا را براي عيالات متحده و ديگران تعريف مي‌كردم خيلي ها تعجب مي‌كردند.نمي‌دانم.شايد خيلي از همين آدم‌ها در مواقع مشابه برخوردي مشابه داشته باشند.ولي باز هم عجيب بود.الان دوهفته است كه از آن ماجرا مي‌گذرد.همان خانم را روزِ تاسوعا ديدم كه نذري پخش مي‌كرد.اميدوارم نذر سركار عليه مقبول افتد ول اين را مطمئنم كه خيلي از ما مردمي كه عزاداري امام حسين را مي‌كنيم و گريه و زاري‌مان تمام دنيا را برمي‌دارد اگر در روز عاشورا بوديم قطعا طرف امام حسين نبوديم.يا فراري بوديم يا طرفِ آن كه زورش بيشتر است.شما چطور فكر مي‌كنيد؟

  

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 14:12  توسط مازیار  | 

سلام

مي‌دونم هشت روز هم گذشته

يادم هست.يادت نيست!!

  

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 19:26  توسط مازیار  | 

سلام

هيچ‌كس همراه نيست ،

                        تنهاي اول !!  

  

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:54  توسط مازیار  | 

سلام

انحصاري كردن و انحصاري بودن ريشه در ذات تمام حكومت‌هاي استبدادي دارد.متاسفانه اين حكومت‌ها هم برآمده از ذات خود همان مردمي‌هستند كه به آنها ظلم مي‌شود.كسي نمي‌تواند ادعا كند كه يك حكومت استبدادي و توتاليتر مي تواند بر مردمي حكم براند كه ذاتا خواهان آزادي هستند و ريشه‌اي از استبدادخواهي در وجودشان نيست.من نمي‌توانم باور كنم كه دولت و حكومت مركزي سايه دست چندم و تازه به زعم من بهتر و خوب‌تر از همان مردمي نيست كه در سيطره حكومتي آنها قرار دارند.

يادم هست يكي از دوستانم تعريف مي‌كرد وقتي براي تمديد اجاره خانه خود ، پيش پيرزن صاحب خانه رفته بودم ، بعد از كلي فحش و بد و بيراه كه نثار رييس دولت دهم كرد و از اين كه مردم حتي ذره‌اي آزادي ندارند گله كرد و زمين و زمان را به باد ناسزا گرفت ، شرط تمديد قرارداد را براي دوست من ، عدم رفت و آمد ايشان با دوست دختر خود دانست. به‌قول دوستِ من آخر تو چه قدر با رييس جمهور فعلي و ساير اذناب و اطرافيانش فرق داري ؟ (دوست من روانشناس و مشاور است و اتفاقا بسيار هم به‌نام و در كار خود ماهر)

خودِ من كه از همه دنيا بدتر و درب و داغان‌ترم . يادم هست روزي از ديدن مردمي كه راه حلِ مشكلاتشان را در آسمان مي‌جستند احساس نفرت و تهوع به من دست‌ مي‌داد.حالا به اين فكر مي‌كنم كه من چه حقي دارم راهِ خوشبختي و بهتر زيستن را به اجبار به اين مردم ياد بدهم؟ اصلا از كجا معلوم كه درك من از دنيا و نحوه زندگي كردن ، درست‌ترين و صائب‌ترين است؟

بدبختي آن‌جاست كه اين استبداد خود خواسته را در عدالت‌طلب‌ترين روشنفكران و نويسندگان جامعه نيز مي‌بينم.يادم نمي‌رود صمد بهرنگي كه احمد شاملو از او به عنوان هيولاي تعهد ياد مي‌كند در ابتداي كتاب‌هاي خودش مي‌نوشت قصه‌هاي من را بچه‌هاي پولدار و آنهايي كه با ماشين شخصي به مدرسه مي‌آيند نبايد بخوانند.فكر كن!! اينجا هم انحصار بايد باشد.صمد عزيز از ياد برده بود جنبش چپ در جهان مديون يكي از همان بچه پولدارها بود و اصولا اين كه پدر من پولدار باشد به معناي جرم نيست.

حالا كتايون رياحي به سومالي رفته است.سايت‌هاي خبري جريان انحصار طلب از او به‌عنوان هنرپيشه‌اي كه در عمر خودش فقط خيابان‌ها بالاي شهر را ديده ياد مي‌كنند و رفتن او را به سرزمين وحشت‌زده از فقر و گرسنگي و قحطي ، اقدامي تبليغاتي تلقي مي‌كنند.عكس‌هاي او را به عنوان عامل بدحجابي منتشر مي‌كنند تا همه دنيا بدانند كارِ خوب كردن فقط در انحصار ما مردمانِ نيك سرشتِ از مادر بي‌گناه زاده شده و بي‌گناه ميرنده ، خواهد بود.تو حق نداري قدمي براي خير برداري و بايد در آتش بد طينتي خود بسوزي چرا كه ما مي‌دانيم و حكم كرده‌ايم كه تو بدذاتي و هيچ وقت طبيعت تو عوض نخواهد شد.آقايان دنيا را با سناريوهاي ساخت صدا و سيما يكسان گرفته‌اند.چادري و باحجاب مقنعه ، انسان خوب و پاكيزه و شكست‌ناپذير است و الباقي همه دزد و كثيف و سانتافه سوار و بالاي شهر نشين هستند و اسمشان هم كامبيز و سياوش و منوچهر و فرانك و شهره و شهلا و ... است.

من هيچ چيزي نمي‌توانم بگويم. جز اين‌كه دموكراسي ، شايسته مردمي است كه ژست‌هاي زيباي دموكراسي را تا داخل خانه شخصي‌شان هم مي‌آورند و مثلِ من نيستند كه تا بيرون از دربِ خانه دموكرات‌ترين انسانِ روي زمين هستند و درب خانه را كه مي‌بندند مي‌شوند همان ديكتاتورِ مستبد سال‌هاي دور و نزديك تاريخ اين مملكت ، بدون تاج و رداي پادشاهي و با رعيت مردمي به تعداد زن و بچه‌شان.  

  

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:29  توسط مازیار  | 

سلام

روز سه شنبه هفته قبل ، تصميم گرفتيم برويم به ولايت پدري عيالات متحده در خوانسار.عيالات متحده و خاندان آبا و اجدادي‌اش ( از هر دو طرف پدر و مادر) متعلق به ولايت خوانسار هستند.اگرچه حتي شناسنامه پدرش هم محل تولد را تهران نشان مي‌دهد ولي به هر حال خوانساري هستند.ماجرا از اين قرار بود بعد از اين كه هيوا با پدربزرگ و مادربزرگش تصميم به رفتن به خوانسار گرفت و قرار بود روز يك‌شنبه برگردند كه عملا مثنوي بازگشت تاخير شد و نتيجه اين كه ما به سمت خوانسار رفتيم تا حداقل بعد از دو روز هيوا جانمان را ببينيم كه كلا من و مادرش را دايورت كرده روي نواحي جنوبي‌اش و از قضا كلي هم با طبيعت خوانسار خوش است و از كوه و كوهسار و باغ و دشت و دمن لذت فراوان مي‌برد.خوانسار جاي زيبايي‌است.طبيعت بكر و قشنگي دارد. از يك‌طرف باغ‌هاي ميوه و گردو و از طرف ديگر كوهستاني كه بسيار زيباست و آكنده از گل و زيبايي.آن‌ها كه از خوانسار چيزي به‌گوششان خورده مي‌دانند كه كوهي در نزديكي خوانسار هست كه در ارديبهشت مملو از گل‌هاي زيبايي به نام لاله‌هاي واژگون مي‌شود.اين كوه را به نام گلستان كوه مي‌شناسند.عسل خوانسار بسيار معروف و خوشمزه است و گزانگبين هم كه گويا فقط در همان منطقه به‌دست مي‌آيد.هواي خوانسار مثل بقيه نواحي كوهستاني خنك و مطبوع است و كلا گرماي آنچناني در تابستان احساس نمي‌شود .از صدقه سر باغ‌هاي ميوه ، بساط گردوي تازه و ميوه و خشكبار هم به‌راه است و كلا جاي خوبي براي شكم‌چراني است.البته توصيه مي‌كنم اگر به‌خوانسار رفتيد زياد لواشك تناول نكنيد كه به اسهالِ بعد از سرخوشي‌اش نمي‌ارزد.

مصرع : شبِ لواشك نيارزد به اسهال بعدِ آن!!

به هر حال توفيق اجباري بود كه از صبح پنج‌شنبه شهر خوانسار را مزين به قدم‌هايمان كنيم و تا دوشنبه صبح از آن‌جا دل بكنيم و سويِ شهر خسته و كثيفِ تهران راهي شويم.

اگرچه ديدني‌هاي خوانسار و ايضا خوردني هاي خوانسار ، جذابيت خودش را دارد ولي براي من مردم‌شناسي خوانسار هم مهم و جذاب بود.مردم خوانسار ، بسيار مردم عجيبي هستند.در اين نقطه از ايران كسي انگار دغدغه زندگي كردن ندارد و تقريبا همگان مشغول روز به شب كردن و گذران عمر هستند.اين خصوصيت را به‌جرات مي‌توانم بگويم در تمامِ خوانساري هاي مقيمِ مركز!! هم ديده‌ام.انگار براي اين آدم‌ها چيزي به نام دغدغه‌هاي اجتماعي  وجود خارجي ندارد.هيچ‌كس درگير هيچ مساله‌اي غير از مسائل اوليه و روزمره خود نيست.پولدار و بي‌پول ، باسواد و بي‌سواد و ... ندارد.همه يك‌جوري در دنيايي انتزاعي زندگي مي‌كنند.وقتي سر صحبت را راجع به مسائل سياسي يا اجتماعي روز جامعه باز مي‌كني ، هيچ كس به تواعتنا نمي‌كند.مي‌شنوند ولي نگاهشان به تو نگاه عاقل به سفيه است.نگاهِ كسي كه تو را احمق‌ترين آدمِ روي زمين مي‌داند.

وقتي صحبت از مسائلِ روزِ دنيا مي‌كني مي‌گويند به ما چه؟ ما نه سرِ پيازيم و نه تهِ پياز و از اين حرف‌ها.جوري كه از تنفس در آن فضا خجالت مي‌كشي. از خودت بدت مي‌آيد.عصباني مي‌شوي.گويي اين مردم از آن دست مردمان هم نيستند كه اميد داشته باشي روي شانه‌هاي خود بنشاني‌شان و گرد حباب خاك بگرداني تا خورشيد را نشانشان دهي.

اينجا تفكر ، غريب است.

اين قبول كه خوانسار روستايي بزرگ است كه در آن خيابان‌ها آسفالت شده‌اند و بيمارستان و پارك و مغازه و پاساژ دارد.اين قبول كه نبايد انتظار داشته باشم كه اين‌جا دنبالِ  جماعتِ روشنفكر باشم يا مثلا جايي براي بحث‌هاي روز باشم ولي همين كه تنها دكه روزنامه‌فروشي شهر (به اذعان خودش) كلا ده روزنامه مي‌آورد و اكثرشان هم برگشت مي‌خورد جاي تاسف دارد.

راستش همه اين‌ها را نوشتم كه فقط بگويم متاسفم در ممللكت خودمان ، آدم‌هايي زندگي مي‌كنند كه هيچ‌وقت هيچ دغدغه‌اي براي دنيا ندارند.يادم هست جايي از نادر ابراهيمي خواندم كه تعريف مي‌كرد به مجلس ختمي رفته بود.يكي آن جا مي‌گفت مرحوم آدم خوبي بود.در تمام زندگي آزارش به يك مورچه هم نرسيده بود.نادر ابراهيمي گفت من از جا پريدم و گفتم عجب آدم مزخرفي بوده.يعني هيچ وقت آزارش به يك ظالم هم نرسيده؟ هيچ وقت كسي نديده صدايش را براي يك عوضي بلند كند؟ يعني هميشه آسه برو اسه بيا كه گربه شاخت نزنه؟ من اگر مي‌دانستم طرف همچي آدم خنثي و بي‌اثري بوده ، هرگز در مراسمش شركت نمي‌كردم.

.....

حالا حكايت ماست.من هميشه از آدم‌هايي كه هيچ‌وقت لاي يك روزنامه را باز نمي‌كنند دوري مي‌كنم.هميشه از آدم هايي كه از اخبار روز دوري مي‌گزينند و تنها چيز مهم برايشان قيمت طلا و گوشت و كلا حلق و دلق و جلق است دوري مي‌كنم. يادم هست در بحبوحه انتخابات 88 در ميهماني نشسته بودم بحث كه به انتخابات رسيد يكي گفت به ما چه. ما كه نه سرِ پيازيم نه تهِ پياز. طرف شصت سالي را شيرين داشت.حالم به هم خورد.آن جا مجلس شادي بود و اصلا جا نداشت كه واكنشي درخور نشان دهم و عصبيت خودم را از اين مزخرف‌گويي به زبان بياورم.

چند وقت قبل در ميهماني ديگري همين آقا را ديدم.عصباني بود و مي‌گفت چقدر همه چيز گران شده.قيمت گوشت فلان‌قدر ، قيمت فلان و فلان چيز اين‌قدر و خلاصه از دست گراني و مصيبت‌ها و بازار خراب شاكي بود.رو كردم به‌طرف و در چشمش نگاه كردم و گفتم يادت مي‌‌آيد دو سال قبل مي‌گفتي به ما چه ؟ ما نه سر پياز هستيم و نه تهِ پياز؟ حالا اين سرِ پياز است كه بيرون زده يا تهِ پياز؟ طرف فقط نگاهم مي‌كرد.

  

فعلا ....

پي‌نويس: نداريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:9  توسط مازیار  |