سلام
ما در جامعه عجيبي زندگي ميكنيم.بسيار عجيب.ملتيهستيم كه گاهي تحليل رفتارهايمان مي تواند بزرگترين جامعهشناسان و روانشناسان را هم دچار گيجي كند.در واقع آنقدر از خود رفتارها و واكنشهاي متضاد و غير قابل پيشبيني بروز مي دهيم كه تقريبا كمتر كسي توانايي و قدرت حدس زدن و برآورد كردن رفتار ما را دارد.همين انتخابات اخير.چه كسي فكر ميكرد شخصي مثل موسوي بعد از بيست سال گوشهنشيني بيايد و در حالي كه هيچ كس فكر نميكرد قادر به جمع كردن اين همه مردم باشد.لا اقل اگر اين قضيه در مورد كروبي قابل پيش بيني بود (به خاطر روزنامه خوب اعتماد ملي و زبان تند و تيزش) در مورد موسوي به يك رويا شبيه بود تا واقعيت.يا حضور مردم در روزهاي بعد از انتخابات و اعتراض آن ها كه اين يكي همه را غافلگير كرد.نميخواهم اينجا در مورد انتخابات بنويسم.جاي بحث و تحليل در اين مورد را به آيندهاي نزديك مي گذارم.قصدم تحليل رفتار ما ايرانيها در مورد وبلاگنويسي است.
پديده وبلاگ و جامعهوبلاگي از چند سال قبل آغاز شد.از آن روزهايي كه اينترنت كم كم به منزلها راه پيدا ميكرد.ديگر نيازي به تامين هزينهها بالا براي وصل شدن به سرويسهاي گران اينترنت و ... نبود.به هر روي با كشف مقوله وبلاگ و سرويسدهندههاي خارجي كه فضاي مجاني و در عين حال راحتي را ازنظر كار كردن در اختيار كاربر اينترنت قرار ميداد(و در ادامه سرويسهايي مانند بلاگفا و پرشين بلاگ و ميهن بلاگ و ... كه از ايران اين خدمات را ارئه ميكردند) منتج به استقبال ايرانيها از اين مقوله شد.اگر اشتباه نكنم در حال حاضر ايران سومين كشور در آمار داشتن وبلاگ است.
راستش اولين وبلاگي را كه ديدم يك وبلاگ پورنو بود!!(راست ميگويم چون سعي مي كنم جانماز آب نكشم.)اولش فكر كردم اين يك سايت است و بعدا فهميدم كه نه.اين يكي فرق ميكند.هركسي ميتواند به صرف وصل شدن به اينترنت وبلاگ ايجاد كند.به هر نام و در هر زمينهاي.وبلاگ جاي رسانههاي نداشتهيِ ما را ميتوانست پر كند.اولين وبلاگها بسيار پر بيننده بودند.هنوز خيلي ها از دست به قلم (يا كيبرد) مي ترسيدند.به مرورِ زمان ، وبلاگ براي يك عده جاي دفترچه خاطرات را گرفت.گاهي در اين دفترچه خاطرات عمومي در اختيار همه قرار ميگرفت.همه ميتوانستند ببينند و بخوانند و سر در بياورند كه آدمهاي عادي دور و برِ ما چه چيزهايي ته دلِشان ميگذرد يا مثلا نظرشان در مورد فلان مساله روز چيست.وبلاگ جاي راحتي براي اين كار بود.گاهي آدم از نوشتن بيتكلف و ساده و عاميانه صاحبِ وبلاگ به وجد ميآمد.يك جورايي حوصله رسميخواندن و رسميماندن در اين زمانه سرآمده بود.وبلاگ جاي خوبي بود.از دلِ همين وبلاگستان همه چيز در ميآمد.بعضيها حتي به مسائل خصوصي ِ خود اشاره ميكردند.گاهي به طرز بسيار مبتذل (و در عين حال مستهجن به معناي طلب هيجان كردن) و بعضي خيلي ساده ولي صريح .نظرگذاشتن هم شد جزيي از فرهنگ وبلاگستان.خيلي ها خوانندههاي حرفهاي وبلاگ ها شدند.شدند يار گرمابه و گلستان مجازي.طبيعي هم بود .يك عمر از هم دور نگهمان داشته بودند.ديدن و لمس كردن چيزهاي جديد و نياز انسان به ارتباط باعث ميشد خيليها روابط بهتر و خوبي را در اين فضا جستوجو كنند.اين فضا از يك طرف بسيار بهتر از فضاهاي ديگري مثل چت بود.
به هر روي وبلاگ و وبلاگنويسي جزئي از زندگي خيليها شد.من خودم يك دوست خوب در همين فضاي وبلاگستان پيدا كردهام.
در مورد وبلاگهاي موفق و پر بيننده خيليچيزها ميتوان نوشت و تحليل كرد .شايد يكي از بهترينهايش را همين سهيل عزيز (نويسنده وبلاگ عقايد يك دلقك) در پستي آورده است.ولي هميشه براي من جالب بود كه چرا وبلاگ هايي كه نويسنده آنها خانم است بيشتر طرفدار دارند.انگار چيزي در درون اين وبلاگ هاست كه خوانندهها را (البته بيشتر آقايان) وابسته به آن ميكند.(بماند كه به نظرم تعداد بلاگرهاي خانم بيشتر از مردها هستند)اين پرسش با ديدن يك موضوع نه چندان عجيب در وبلاگهايي كه اخيرا نويسنده آنها خانم هستند بيشتر به چشم خورد.موضوع از اين قرار بود كه بي هوا و برخلاف هميشه در بازي هاي وبلاگي كه زن و مرد نداشت يا حداقل موضوع مخفي نداشت ، يك بازي مطرح شد كه خانمها يك رنگ را انتخاب و آن را در پست خود اعلام ميكردند.بدون آن كه به دليل آن اشاره كنند و موضوع را لو بدهند.يكجورايي بازي زنانهاي كه ميتوانست كنجكاوي مردها را تحريك كند.كه مثلا سر در بياورند كه موضوع چيست.موضوع اصلي برايم مهم نبود.در هيجانانگيزترين حالت نويسنده مثلا مي توانست رنگ لباس زير خود را اعلام كند.يا چيزي از اين دست.ولي چرا ما مردها اينقدر ذليل و خوار اين مساله شده بوديم كه با آن همه كامنت (به اذعان چند تا از همين خانمهاي بلاگر) در جستو جوي جواب خود بوديم.(از موضع مرد و زن سخن نميگويم بلكه سعي در تحليل اين مساله دارم.نه اينكه بقبولانم به همه كه مردها برترند و سرترند و ... كه معتقدم چنين نيست)
واقعيت اين كه جامعهيِ بي ارتباطِ ما ايرانيان كه منِ پسر را از تويِ دختر آنقدر دور نگه ميدارد كه روز اول ثبتِ نام در دانشگاه فكرِ اين به سرمان ميزند كه شايد حرير بختِ ما را در همين دانشگاه بافته باشند و از همان روزِ اول همه را به نگاهِ همسرِ احتمالي آينده برانداز ميكنيم.و جالب اينكه آينده معمولا چيزِ ديگري را نشان ميدهد.من در جستو جوي كشف جنسِ مخالف و در كشفِ رفتارهايِ او در اندروني خودش هستم.اين مساله براي پسرها مخصوصا بسيار مهم است.چون اگر پسر به راحتي در محيطِ بيرون روزگار ميگذراند و خود را عيان ميكند دخترِ خوب دختري است كه آفتاب و مهتاب نديدهباشد.اين در اندروني بودنِ دخترها ، پسرها را بيشتر كنجكاو مي كند.اگر مثلا دختري در ميهماني هاي زنانه يا در جمعهاي زنانه از همه چيزِ زندگي زنانه دوستان و فاميل باخبر ميشود و مثلا رازهاي زندگي زناشويي را درمييابد اين امكان براي پسران تنها از اطلاعاتِ دست چندم همسالانِ خودش ميسر است.وگرنه در عرفِ ما كدام مثلا مرد متاهلي ميآيد به دوست مجردش مسائلِ زناشويي خود را در ميان بگذارد و بگويد؟اين است كه گاهي برايمان جالب ميشود كه بدانيم دختري كه دورادور ميشناسيمش مثلا سيگار ميكشد يا نه؟فحشِ چارواداري هم بلد است؟يا مثلا بيلاخ نشانِ دوستانش ميدهد؟
چيزي كه به سادگي در دوران بلوغ ميتواند تحتِ نظر و كنترل شده اتفاق بيافتد و من را از حرصِ نادانستههايي كه بايد تا الان كشف ميكردم به روزگارِ وانفساي فعلي نياندازد كه گاهي مثلا يواشكي سرِ كيفِ تو بروم و ببينم تو آيا سيگار ميكشي؟آيا دوستِ پسر داشتهاي يا با پسرِ ديگري هم دوست بودهاي؟
در واقع كشفِ اندروني يك زن يا همان حريمِ خصوصي او براي يك مرد بسيار مي تواند جالب باشد.
اين همهاش ناشي از همان دوران مصيبتبارِ نوجوانيِ ماست.دوراني كه بايد به طرز بسيار ظريفي طي شود عملا تبديل به مخوفترين دورانِ زندگي آدم ميشود.دوراني كه بد طي شدنش، از انسان موجودي متفاوت و ناهنجار با محيط ميسازد.
قدرتِ ارتباط برقرار كردنِ ضعيف ، باعث مي شود براي آن تلاش كنيم تا به انساني روي بياوريم كه حداقل گوشههايي از زندگي خصوصي او را ميدانيم.اين باعث سيطره احتماليِ ما بر روابطمان ميشود.و اين مهمتر از هر چيزِ ديگر براي چنين انساني است.من تو را ميشناسم و تو هيچ چيزي را در موردِ من مطمئن نيستي كه ميداني يا نه.
وبلاگستان ، بخشي از فضاي مورد نياز براي عرضه تفكراتِ ما را در اختيارِ ما قرار ميدهد.بخواهيم يا نخواهيم اين فضا بيشتر به دفترچه خاطراتِ ما شبيه است تا جايي براي اظهارِ نظر و تحليل.ميشود اينقدر اين جا آزار ديد كه عطايِ آن را به لقايش بخشيد.ميشود آنقدر در آن گشت و گشت تا بفهميم مثلا ديگران در اندرونيِشان چه ميگذرد و با دانستنِ آن خالي از هيجانِ رواني شويم.
فكر ميكنم اين روزگارِ ناگزيرِ ما ايراني هاست.
فعلا ....
پينويس:بایت روده درازی معذرت می خواهم.از وقتی که برای خواندن مزخرفات من صرف کردید ممنونم.