تبليغاتX
گزارش هفته

گزارش هفته

یک مجله هفتگی و تفسیر اتفاقات جاری در ایران و جهان

سلام

          مثل اين كه براي اولين بار حدسم درست در آمده است.اين موج را سر باز ايستادن نيست.ساعت 1 نيمه شب است و من سعي مي‌كنم با همين اينترنت ذغالي اين پست را در وبلاگ قرار دهم.امشب براي اولين بار وقتم به پرسه‌زني در چند تكيه و هيات مذهبي گذشت.واقعيت اين است كه هيچ وقت به اين جور كارها علاقه نداشته‌ام و هيچ وقت نتوانسته‌ام قطره اشكي براي شهادت مردي بريزم كه به گفته علاقه‌مندانش خود خواست تا به استقبال مرگ برود.با وجود تمام شبهات در مورد سفر او ، اعتقاد دارم بايد به جاي مراسم عزاداري براي جنين شخصيتي مراسم بزرگداشت برگزار كرد.چيزي كه كاملا متضاد با منافع مداحان و روضه خوانان چنين مراسمي است كه فقط با دروغ‌گويي و مزخرف‌گويي فكر اشك گرفتن از مردم بدبختي هستند كه به احتمال زياد خود را در وضع اسفناك تشنگي و بي پناهي تصور مي‌كنند و به حال مردي مي‌گريند كه اسوه شجاعت و مردانگي در مذهبشان است.سرگذشت مردي كه به گفته مورخان مذهبي ، از ذلت نترسيد و اكنون پيروانش كه در ذلت كامل مي‌زيند را به عزاداري وادار نموده‌است از عجايب روزگار است.خسرو گلسرخي در دفاعيه خود در دادگاه رژيم شاه سخن خود را با گفته‌اي از او آغاز مي‌كند و مسلمانان گريان به تشنه بودن او دل مي‌سوزانند و زهي خيال باطل از اين همه بدبختي.

به هر روي جو امروز در تكايا بسيار پليسي و وحشتناك بود.جالب بودكه من را در اين مكان‌ها به چشم يك لباس شخصي مي‌ديدند.به هر روي امروز درگيري‌ها در خيابان امام حسين در سرحد پل چوبي به درگيري‌ها شديدي انجاميد.از طرف ديگر خانم وارش خبر از شكسته‌شدن شيشه‌هاي حسينيه جماران داده و همچنين خبر از تحت كنترل قرار گرفتن حسينيه ارشاد مي‌دهد.

فردا هفتمين روز درگذشت آيت‌الله حسين‌علي منتظري است.خدا به مردم نجف آباد و اصفهان و قم رحم كند.

فعلا ....

پي‌نويس:هي مي‌خواهيم سياسي ننويسيم نمي‌شود.خدا به خير كند عاقبت ما را.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:29  توسط مازیار  | 

سلام

          اي مرده شور ببرد اين پارس آن لاين را.از روز دو شنبه سرويس اينترلت ما ذغالي شد و هرچه جان كنديم نشد به‌روز كنيم.الان هم از طريق دايال آپ كذايي فقط آمده‌ام بنويسم زنده‌ام.

دوشنبه مي‌روم اصفهان اگر عمري باقي بود  سعي مي‌كنم اين دو سه روز تعطيلي چيزكي بنويسم.

دلمان تنگ مي‌شود وقتي اينترنت نيست.

فعلا ....

پي‌نويس:نداريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:5  توسط مازیار  | 

سلام

          خواستيم و نشد.ما را اراده بر آن بود كه در دوراني كه رحل اقامت افكنده بوديم در بلاد خراسان ، پُستي از آستين رحمتمان برون آيد و دنيا را جمله شاد كند و بدانند كه همانا مردي نيك بر اين وبلاگ نظر دارد و جمله بندگان و شكرگزارانِ خويش را خوشنود خواهد نمود.به هر روي اراده مبارك نتوانست بر جبر زمانه فائق آيد و تمامِ وقت به بندگان مشهدي و رتق و فتق امور بلاد خراسان گذشت و از كَرَمِ خويش چنان مردم آن ديار را شاد نموديم كه شيخ طوس نيز سر از قبر برآورد و پاي برهنه و دستار به‌دست به پابوسي ما آمد.صلتي عطا كرديم آن نگون‌بخت را تا بدانند" فرق است ميانِ من و محمود ، در بخشش و لطف و كرم و جود"

اينك آنچنان كه دي يكسر تاختيم و بامدادان  از ستوران نازل گشته و به ديار طهران پا نهاديم كه بيش از اين محروم نمانند دوستان و ياران از اين همه جفا كه در نبودمان بر آن‌ها رفته است و بتابانيم فره ايزدي خود را كه اين امانتي است از سوي خداوندگار تواناي آسمان به خداوندگان زمين.لذا از همان دم كه پاي بر زمين نهاديم يك سر به بارگاه عدل و داد خويش رفته و هنوز فرصت ديدار حرم‌سراي خويش را نيافته‌ايم.گفتيم پس از اعدام دو شياد كه داعيه باطل داشتند و خواندن عرايض بندگانم شيخ سهيل الدين كمالي كه طلخك اين ديار است (عمرش مستدام در زير سايه ما ) و ضعيفه خانوم وارش كه از شوي نداشته‌اش به شكايت آمده بود( كه همي اين بي‌نزاكت من‌را التفاط نمي‌نمايد و از من دوري مي‌گزيند) .نيز جوياي احوالات مژده‌خاتون صبيه وزير دربارمان كه گويا به بلاد شام سفر نموده و با شاعران آن‌حا سر و سيري دارد باشد كه روزي به سفره عقد ببينيمش با آن شاعرك جوان جبران خليل جبران.

چنان كه برمي‌آيد ما را ضعف و گرسنگي و خواب در بر گرفته و ليك فرصت ديدن عرايض ديگر را نداريم.چنان‌كه برمي‌آيد راهي بلاد كردستان خواهم بود و از آن‌جا به ديار صفاهان بايد رفت.

فعلا ....

پي‌نويس:خار چشم دشمنان انسان و ایران رفت.يادش گرامي.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:58  توسط مازیار  | 

سلام

          بايد بروم مشهد.امروز بعد از ظهر مي‌روم و شنبه بعد از ظهر برمي‌گردم.از كليه دوستاني كه مراتب تاثر و تالم خود را از فقدان من در تهران اظهار و ابراز مي‌كنند ممنونم.اميدوارم در مراسم فقدانشان جبران كنم.

فعلا ....

پي‌نويس:به گمانم بتوانم در سفر مشهد ، يك بار به‌روز كنم.تا ببينيم چه مي‌شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:17  توسط مازیار  | 

سلام

          به هر حال رفتم و بار سفر بستم.راستش روزي كه براي هميشه(به عنوان يك كارمند) از آنجا بيرون مي‌آمدم احساس خوبي داشتم.احساس مي‌كردم آسمان رنگ ديگري گرفته است.شايد خيلي‌ها اگر به جاي من بودند با آن پيشنهاد حقوق وسوسه انگيز و آن همه مزايا و سفر خارج مي‌ماندند.اما من هرگز چنين آدمي نبودم.هيچ وقت دوست نداشتم جايي كه تحميل بشوم بروم و هيچ‌وقت دوست نداشتم جايي كه دوست ندارم باشم بروم.شركت ت براي من به خاطره‌ها پيوست.هرچند هنوز فكر مي‌كنم مي‌توانستم خيلي‌كارها را آنجا انجام بدهم.به هر حال روزهايي را به ياد مي‌آورم كه حقوق نمي گرفتم و فقط با پورسانت فروش زندگي خودم را مي‌گذراندم.تازه مراسم عروسي هم در پيش بود و پولي در بساط نبود.يك پدر ورشكسته(از نظر مالي) و يك مادر كه حقوق ناچيز معلمي از آموزش و پرورش مي‌گرفت . ياد آن دوران به‌خير كه با پاي پياده جاده قديم كرج و جاده مخصوص كرج را طي مي‌كردم و وارد كارخانه‌هايي مي‌شدم كه فكر مي‌كردم مي‌توانند مشتري محصول من باشند.هنوز يادم نمي‌رود دندانپزشكي كه من را با لحني توهين آميز از مطبش بيرون انداخت كه من نيازي به اين مزخرف‌ها ندارم كه تو معرفي مي‌كني.روزهايي كه ناهار و صبحانه نخورده (چون پولي ته جيبم نبود) درِ كارخانه‌ها را مي‌زدم فقط و فقط به اميد فروش يك دستگاه كوچك 50 هزار توماني.

سرم بالا بود ولي. هميشه با شور و شوق از كار خودم تعريف مي كردم.نمي‌گذاشتم كسي بفهمد در چه وضع اسفناكي به سر مي‌برم. خودم مي‌فروختم خودم نصب مي‌كردم و خودم بودم و خودم.

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم همان سختي‌ها من را ساخت.همان چشمان اشك‌آلود و پر بغض و كينه همسرم كه مي‌دانست با من چه كرده‌اند.همان كه مي‌ديد حتي بعد از ظهرها به كار فروش مشغولم و پا پس نمي‌كشم.مي ديد كه باقي اعضاي آن شركت به لفت و ليسي مشغولند و من جان مي كنم تا بلكه سرم را بتوانم بالا بگيرم.هميشه هم يك راه حل داشت برايم.بيا بيرون.بيا و خودت را خلاص كن از اين همه خفت.

عزيزم ، كاش بودي و خفت واقعي را در چهره آن‌ها كه آن روزها آزارم مي‌دادند مي‌ديدي.روزي كه گفتم همه خوبي هايتان ارزاني خودتان ، من رفتم ، بودي و مي‌ديدي كه چطور به‌هم ريختند.تهِ نگاه مديرعامل مفلوكي كه تازه بايد يادش مي‌آمد كه چه مصيبت‌هايي را بايد تحمل كند.

يادم هست وقتي به شركت جديد رفتم ، مدير عامل بسيار جنتلمن و بزرگ‌منش آن شركت گفت برويم لب‌تاپ مورد نياز شما را بخريم.دست گذاشت روي يك لب‌تاپ دِل به قيمت دو ميليون و چهارصد هزارتوماني و آن را خريد.شب كه با لب‌تاپ به خانه رفتم را يادم نمي‌رود.عيالات متحده با نگاهي عجيب گفت اين را براي تو خريده؟ سرم را تكان دادم.گفت يك سوال از تو بپرسم؟گفتم بپرس.گفت آن روزها با چه روحيه‌اي كار مي كردي؟آن روزها هيچ وقت خم به ابروي خودت نياوردي؟چطور تحمل مي‌كردي؟

راستش آن شب و فقط براي همان شب بغضم تركيد.رفتم داخل حمام و ايستادم زير دوش تا باران بشويد اشك‌هايم را.هميشه زير دوش گريه مي‌كردم.يادم نمي رود.نه.هرگز يادم نمي رود آن مصيبت‌ها. و حالا هم از يادم نمي‌رود سال 86 را كه داخل جلسه با معاون وزير نيرو نشسته بودم و از من خواستند براي كارشناسان يكي از شركت‌هاي تحقيقاتي‌شان يك سمينار آموزشي ارائه بدهم.يادم نمي‌رود يك بار در سمينار من مدير پالايشگاه از من دعوت به همكاري كرد.يادم نمي‌رود روزي كه براي كاري به سنندج رفتم و مرسدس بنز صاحب كارخانه با راننده‌اي كه از من بسيار شيك‌پوش‌تر بود 3 ساعت پاي تاخير هواپيما ايستاده بود تا من را با ماشين شخصي خودش ببرد.يادم نمي‌رود و نبايد هم برود آن همه سميناري كه براي سازمان‌هاي نظام مهندسي گذاشتم و چهره حيرت‌زده آن همه كارشناس كه تا دو ساعت بعد از تمام شدن سمينار هم سوال داشتندو درخواست اطلاعات مي‌كردند.يادم نمي‌رود روزي را كه به عنوان يك مشاور به شركتي دعوت شدم كه 900 نفر مهندس در استخدام داشت و من را با سلام و صلوات به اطاق مديرعامل مي‌بردند.شايد هيچ‌كدام از اعضاي آن شركت باور نمي‌كردندكه روزي همين آدم سعي داشت به شما يك دستگاه كوچك تصفيه آب بفروشد.من حقم را گرفته بودم .هويت شغلي.اين همه آن چيزي بود كه خيلي‌ها باور نداشتند.من جمله عيالات متحده.

هيچ چيز بدون سختي به‌دست نمي‌آيد.اگر مرد رهي جانا قدم جانانه زن

فعلا ....

پي‌نويس:فكر كنم 5 يا 6 پست ديگر بايد در همين مورد هويت شغلي بنويسم.ممنون كه حوصله مي‌كنيد و مي‌خوانيد.اين حرف‌ها را هيچ وقت جا ديگر (حداقل به اين واضحي) نزده بودم.خوشحالم كه برايتان جالب است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:46  توسط مازیار  | 

سلام

          تا آنجا گفته بودم كه منتظر بازگشت مديرعامل و رييس هيات مديره عزيز از سفر انگلستان و حومه(اسكاتلند) بودم.همين اول كار كه مديرعامل برگشت جلسه گذاشت.ما هم به رسم پاچه‌خواري جمله مديران شركت رفتيم براي عرض ادب!!(ايكون پاچه خواري)از فتح‌الفتوحاتشان گفتند و برنامه‌هايي كه براي آينده دارند.از اين‌كه چه شركت خوبي خواهيم شد و چه آينده روشني در پيش داريم.ما هم نشستيم به گوش كردن.در درونم غوغايي به‌پا شده بود.مهرماه بود و حضرت آقاي مديرعامل راجع به مذاكرات انجام شده مي‌گفت.آخر كار هم گفت راستي طرح مهندس فلاني(يعني من) مورد تاييد اين شركت قرار گرفت.البته گفته‌اند بايد رويش كار شود و بسيار خام و نپخته است.(اين را داشته باشيد تا بعد.)اين طرح طرحي بود كه من به‌واسطه كار شبانه‌روزي روي سامانه‌هاي تزريق ازن ارائه داده‌ بودم.كاملا قابل اجرا و بدون نقص بود ولي بازهم به‌خاطر حرف مديرعامل مشكوك شدم كه شايد طرح من آنقدرها كه فكر مي‌كردم  پخته نبوده.

به هر حال گذشت و من منتظر بهانه بودم تا از آن شركت استعفا بدهم.هي با خودم كلنجار مي‌رفتم تا ببينم چه بهانه‌اي پيدا مي‌كنم تا بتوانم استعفاي خود را دو دستي تقديم شركت كنم.فضاي شركت روز‌به‌روز برايم وحشتناك‌تر مي‌شد.ديگر حالم از لاس‌زدن‌ها و زيركار دررفتن بعضي‌ها به‌هم مي خورد.من چه گناهي كرده‌بودم كه بايد بار مالي شركت را يك‌تنه به‌دوش مي‌كشيدم.ظرف 6 ماه اول سال ، دست تنها 19 پروژه گرفته بودم.جالب اين‌كه براي نصب آنها هم خودم بايد مي رفتم چون آقايان حاضر نبودند يك نصاب متخصص استخدام كنند.نصاب بيچاره شركت هم آويزان من در تمام اين پروژه‌ها مي‌آمد و فقط جان مي‌كند.راستي يك چيزي ، من هيچ وقت در طول دوران كاري‌ام(از روز اول تا حالا) اضافه كاري نگرفتم.هيچ وقت حق ماموريت نگرفتم.هيچ وقت هم برايم ساعت كار معني نداشت و ندارد.يك كلام من هيچ وقت خودم را كارمند احساس نكردم.

خلاصه اين‌كه بچه‌هاي شركت و حتي حسابدار شركت هم به من لقب نان‌آورِ خانواده را داده‌بودند.هر وقت حقوق بچه‌ها دير مي‌شد صداي همه براي من درمي‌آمد كه آقا بجنب.قرارداد چي شد؟و از اين حرف‌ها....

خلاصه يادم نمي‌رود روز دوشنبه بود كه از يك شركت تولد عرقيات گياهي در كاشان زنگ زدند و گفتند كه آقا بيا اين ژنراتور ازن ما را نصب كن.يك ژنراتور ازن از فرانسه خريده بودند و مانده بودند كه چطور نصب كنند.من هم قيمتي دادم كه مثلا اين‌قدر مي‌گيرم كه بيايم و نصب كنم.آنها هم ظرف يك ساعت موافقت مديرعامل را گرفته بودند كه قبول.بفرما و بيا.

نامه درخواست ماموريت رفتن را با شرح كار و قيمت ارائه شده به منشي مديرعامل دادم.ده دقيقه بعد نامه با امضاي عدم موافقت مديرعامل برگشت.باورم نمي‌شد.من مي‌توانستم آن روز مرخصي بگيرم و پانصدهزارتومان پول بي‌زبان را به جيب خودم واريز كنم.من كه همان روز ته جيبم ده هزار تومان هم پول نبود.اين احمق چه فكري داشت.به من برخورد.خيلي هم برخورد.اينبهانه خوبي براي استعفا بود.(آن نامه و امضاي مديرعامل را هنوز هم دارم)سريع نامه استعفاي خودم را تايپ كردم و پرينت گرفتم.يا حق.ما رفتيم.منشي جديد شركت كه خودم استخدامش كرده بودم با ديدن نامه دهانش باز مانده بود.آمد توي اطاقم و گفت آقاي مهندس ، اين نامه را به شوخي ارسال كرديد روي پرينتر شركت؟وقتي پاسخ من را شنيد يك جورايي وا رفت.چند دقيقه بعد از امضاي نامه و ارسال به دفتر مديرعامل ، من را خواست.چهره بهت‌زده مديرعامل و لحني كه سعي مي‌كرد خونسرد باشد خيلي خفه و آرام به من گفت : ميشه توضيح بدي اين مسخره بازي‌ها چيه؟گفتم از همين لحظه ديگر نمي خواهم اينجا كار كنم.همين.نه شوخي است و نه مسخره بازي.گفت مزخرف نگو.اين نامه را من پاره مي‌كنم.من هم گفتم رونوشت آن براي رييس هيات مديره هم ارسال شده است.(دفتر او در ساختمان ديگري بود.)همين بين رييس هيات مديره به موبايل من زنگ زد.فكس نامه استعفا را ديده بود.گفت احمق جان ، معلومه چه غلطي مي‌كني؟همين الان پاشو بيا اينجا با مديرعامل هم اصلا حرف نزن.اين را مديرعامل شنيد.رفتم دفتر ايشان.ساعت 3 بعد از ظهر بود.گفتم فقط در حضور همه اعضاي هيات مديره حرف مي‌زنم.هر چهار نفر را جمع كرد.مديرعامل هم بود.گرفته و درهم. گفتم براي ماندنم در اينجا فقط بايد مديرعامل شوم.من با اين آقا(اشاره به مديرعامل كردم) كار نمي‌كنم.مديرعامل جري شد.گفت مگه چي شده؟نامه را رو كردم.گفتم حضرت آقا بدون دليل با اين پول يا مفتي كه من مي‌توانستم بريزم به جيب خودم ولي مي‌خواستم به شركت واريز شود مخالفت كرده.اين نه مصالح شركت برايش مهم است نه هيچ چيز ديگر.يك عمله را آورده كرده مدير فني دوبرابر من هم پاداش و حقوق به او مي‌دهد.من آن گوساله را دم طويله خانه پدربزرگم هم نمي‌بندم.19 پروژه فقط از اول امسال گرفته‌ام اين هم بيلان كاري من.نزديك بازپرداخت وام شركت بود 4 روز در بيابان‌هاي كرمان جان كندم تا پول بياورم و وام شركت پرداخت شود.در برگشتن از سفر مي‌گويند براي پول اياب و ذهاب بايد قبض آژانس بياورم تا به من پرداخت شود.اين مزخرفات را چه كسي بايد بفهمد.رييس هيات مديره گفت آرام باش.برو دو سه روز مرخصي.بعد برگرد پاسپورتت را بده بايد بروي اسكاتلند.طرح تو را قبول كرده‌اند.تمام و كمال.قيافه مديرعامل تو هم رفت.گفته بود طرحت ناقص است ولي طرح از قرار معلوم كامل و بي‌نقص از آب درآمده بود.گفتم مرخصي مال شما.دستور بدهيد حساب و كتاب من‌را بكنند.من شريف درس‌خوانده‌ام و زير دست يك غير شريفي كار نمي‌كنم.يا حق.روي رييس هيات مديره را بوسيدم و جلسه را ترك كردم.

بايد چكار مي‌كردم برايشان.كاتالوگ درست كرده‌بودم.وب‌سايت راه انداخته بودم.اولين دستگاه آب‌شيرين‌كن را 5 روزه در حياط شركت و با دست خالي ساخته بودم.كلي سامانه تزريق ازن در ايران فروخته و راه‌اندازي كرده بودم.چندين و چند پرزنتيشن عالي درست كرده بودم.بيش از 6 سمينار عالي در مراكز صنعتي مهم مثل پالايشگاه و غيره ارائه كرده‌بودم.ديگر چه از دست من برمي‌آمد؟جز اين بود كه شب و روز من به كار مي‌گذشت؟جز اين بود كه وقتي حقوق بچه‌ها عقب مي‌افتاد من آرامشان مي‌كردم؟جز اين بود كه هيچ وقت كسي  تا زماني كه آنجا بودم از من بدگويي راجع به يكي از همكارانم نشنيده بود؟با هر مزخرفي ساخته بودم و حالا وقت رهايي بود.بروند و خودشان ، خودشان را بسازند.من هميشه باور داشتم كه هيچ شركتي وابسته به كسي نيست و با بيرون آمدن هيچ كسي از يك مجموعه ، آن مجموعه ويران نشده.من هم مثل بقيه.ولي ضربه مهلك و بدي بود.بي‌هوا بدون فكر به اين‌كه يك نفر بالاخره كاسه صبرش لبريز مي‌شود.

من رفتم.نشان به آن نشان كه تصفيه حساب من را سال بعد انجام دادند.از حب و بغض.

روزگار عجيبي بود.

اما من در طي آن مدت چه ياد گرفتم؟

اول اين‌كه وارد هركاري شدي با جان و دل كار كن.بياموز و بياموز و بياموز.شايد باور نكنيد ولي گاهي شب‌ها روي كاتالوگ‌ها و كتاب‌هاي مرتبط با كارم خوابم مي‌برد.

دوم از هيچ چيزي ناراحت نشو و رنج نبر.از سختي كار ، برخوردهاي توام با حب و بغض اطرافيانت و همكارانت چيزي نيست كه تو را به واكنش وادارد.محكم بايست و كارت را انجام بده.

سوم باور داشته باش ، شركتي كه در آن كار مي كني مال توست.هيچ وقت مثل يك كارمند كه چشمش به حقوق پايان ماه است  نباش.حرص اضافه‌كاري را نزن.خودت را در شان آن‌ها كه كار نمي كنند و از كار مي‌زنند پايين‌ نياور.

چهارم از حق و حقوق تعيين شده و از شخصيت انساني خودت نگذر.نگذار پايمالت كنند.

اين چهار قلم به اضافه چند تا چيز ديگر كه برايتان خواهم نوشت.(ادامه دارد)

فعلا ....

پي‌نويس: خيلي ممنون از همه دوستاني كه نوشتند اين مطالب برايشان جذاب است.ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:6  توسط مازیار  | 

سلام

          تا آنجا گفتم كه سال 81 سال عجيبي بود براي من.خيلي چيزها ياد گرفتم.در همين مدت چندتا دوست تازه پيدا كردم كه هنوز هم ارتباطم با آن‌ها ادامه دارد.بگذريم.سال 82 كه آغاز شد از من خواستند در آن شركت بمانم و يك قرارداد نسبتا قابل قبول هم با من بستند. اين اول ماجرا بود.شروع كردم به فروختن تجهيزات  و در كنار آن تحقيق و مطالعه.آن‌قدر خوانده بودم و مي‌دانستم كه حالا همان آقاي مدير عامل براي پروپوزال دادن بايد حتما نظر من را مي‌پرسيد.بعد از مدتي شدم مدير محصولات صنعتي آن شركت.اين يعني تمام مسائل فني بايد از تاييد من مي‌گذشت. فكر كنيد.يك روز سر نخواستن شما دعواست و روز ديگر همه امور را به شما مي‌دهند.من عملا به فرد موثر شركت تبديل شده بودم.اما باقي افراد كجا رفتند؟ مديرعامل كه سرجاي خودش بود.آن خانم پرمدعا به اتفاق شوهرش به كانادا رفتند.اين خانم صحبت از اين مي‌كرد كه در آنجا قرار است نقش مدير بازرگاني آن شركت را داشته باشد.ايشان بعد از حدود 6 سال هنوز هم در آن‌جا بيكار و ساكن منزل هستند.مدير فروش ما كه به چشم برادري خيلي خوشگل بود تا پارسال كه نظافت‌چي يك فروشگاه زنجيره‌اي بود.خانم ثبت سفارشات تبديل شد به منشي يك شركت داروسازي.شوهر بامزه‌اي هم كرد.آن خانم منشي شوهر كرد رفت سوئد.نصاب شركت هم به دليل فروش اطلاعات شركت اخراج شد كه البته به نظرم تهمت بي‌دليلي بود وصرفا براي اخراج او استفاده شد.همه چيز روال نسبتا منطقي را طي مي‌كرد تا سر و كله 2نفر پيدا شد.يكي منصور نام داشت كه هنوز هم رفيق من است.ديگري موجود عجيبي به نام ع... بود كه بسيار بي‌سر و صدا به شركت ما تشريف‌فرما شد.موجود عجيب و باهوشي بود.رفتار اجتماعي بسيار قوي داشت.اول افراد موثر را شناسايي مي‌كرد و بعد حضور و رخنه را بسيار هوشمندانه انجام مي‌داد. به هر روي با من طرح دوستي ريخت و عليه مدير اجرايي شركت طرح توطئه و دشمني.و يا كارهايي از اين دست.در توصيف رند‌بازي‌هاي حضرت آقا فقط يك مثال بزنم كه ايشان علي‌رغم داشتن زن و بچه ، يك بار با دختري در شهر كرد كه از طريق چت با او آشنا شده بود قرار گذاشت و بعد به بهانه يك جلسه مهم مديرعامل و من را متقاعد كرد كه بايد به شهر كرد برويم و مثلا از فلان كارخانه ديدن نماييم كه بسيار مهم است و فلان . ما هم تشريفمان را برديم به شهر كرد.البته محل اقامتمان  اصفهان بود. كارخانه مورد نظر هيچ برنامه‌اي براي تصفيه آب نداشت.در نتيجه دست از پا درازتر به اصفهان برگشتم و جالب آن كه ايشان به بهانه رفتن به خانه دايي خودش در شهر كرد با من به اصفهان نيامد.ايشان رفتن به خانه دايي را بهانه كردند و گفتند ناهار مهمان دايي هستند و در نتيجه من تنها برگشتم.تا آنجا هيچ چيزي براي من عجيب نبود.در كمال خنگي و صداقت احمقانه‌اي كه از ذهن زودباور من برمي‌آمد بعد از خوردن ناهار در اصفهان به سه هتل بزرگ اين شهر رفتم و در مورد سيستم‌هاي تصفيه آب استخرهايشان جلسه گذاشتم.حدود ساعت 9 شب به هتل برگشتم و ديدم كه دوست عزيزمان سرحال و شاد برگشته و از من به‌خاطر جلسه خوب صبح تشكر مي‌كند.فكر كنيد من فقط تعجب مي‌كردم ولي اصلا در مخيله من چنين كاري نمي‌گنجيد.جالب اين بود كه ايشان عقايد مذهبي محكمي هم داشت و تحت هر شرايطي نماز را سر وقت مي‌خواندند در عين حال از 8 ساعت كار شركت حداقل 4 ساعت را به چت كردن با دوستان مشغول بود. به هر روي بعدها فهميدم كه ايشان دوست دختر اينترنتي در شهر كرد پيدا كرده بودند و همه آن سفر به همان دليل انجام شده بود. 

به هر روي آقاي ع نقش مهمي در استعفاي من از آن شركت داشت. روزي ديدم به ايشان پست مدير فني داده‌اند.مديرعامل هالوي ما (از همه هالوها معذرت مي‌خواهم) فكر مي‌كرد ايشان شايسته اين سمت هستند و در واقع سمتي موازي با من ايجاد كرده بود.جالب بود.اما اتفاقي كه باعث استعفاي من شد.بعد از آن همه جان كندن يك روز صبح به من گفتند از يكي از ارگان‌هاي نظامي براي خريد يك دستگاه آب شيرين كن براي تصفيه آب دريا جلسه‌ي تنظيم كرده‌اند.ساعت جلسه 2 بعد از ظهر بود.ساعت يك و نيم بعد از ظهر درحالي كه مشغول صحبت با يكي از مشتريان خود با تلفن بودم ديدم آقاي ع  به داخل اطاق آمد و گفت فرد مورد نظر آمده است.  گفتم كمي صبر كن تا من تلفنم تمام شود. رفت و يك دقيقه بعد برگشت.گفت زود بيا.گفتم شما مشغول كن ايشان را تا من تلفنم تمام شود.باشدي گفت و رفت.نيم دقيقه بعد برگشت و گفت و تمامش كن تو را به خدا.من چيزي نمي‌دانم به اين آقا بگويم.بيا و شر اين كار را بكن.من هم از مشتري پر سوال خود معذرت خواستم و ادامه صحبت را به زماني ديگر موكول كردم.در آن روزها مديرعامل شركت در سفر خارج از كشور بود و برآوردن منظور آن مشتري فقط از عهده من برمي‌آمد.خلاصه جلسه برگزار شد و در تمام مدت آقاي ع مدير فني شركت مثل عروس خجالتي ساكت و صم و بكم در جلسه نقش ساعت ديواري را ادا مي‌كرد.جلسه كه تمام شد با آقاي ع ، ميهمان را بدرقه كرديم.در بازگشت به محيط شركت آقاي همكار دستي به پشت من زد و گفت پروپوزال اين‌ها را سريعاً آماده كن بفرستيم.من در تعجب از نحوه برخورد او به روي خودم نياوردم و گفتم باشد.با توجه به اهميت و بزرگي پروژه بگذار با شركت انگليسي همكارمان هم مشورتي بكنيم و نظر آن‌ها را هم بپرسيم.

حضرت آقا نگاه عاقل اندر سفيهي به من  انداخت و گفت چرا به تو مي‌گويم.اين پروژه مال من است.(!!) احمق يادش رفته بود تا همين دو ساعت قبل براي حضور من در جلسه گريه مي‌كرد. امر به اين احمق مشتبه شده بود كه در اين زمينه پخي شده است.او واقعا بي‌سواد بود.يعني وقتي راجع به كار صحبت مي‌كرد از همه چيز مي گفت جز كار و مسائل علمي مربوط به آن. زياد دوست ندارم راجع به اين مسائل و آن مديرعامل احمق و اين موجود خرزرنگ بگويم.(راستي همين را بگويم كه كه به ايشان دو برابر من حقوق مي‌دادند. ايشان در تمام مدت كاري خود در آنجا كه حدود دوسال بعد از رفتن من هم طول كشيد حتي نتوانست يك پروژه را هم انجام دهد.من همان‌بعد از ظهر كذايي تصميم به استعفا گرفتم.بايد تا برگشتن مديرعامل و رييس هيات مديره صبر مي‌كردم.زنگ زدم به بهترين شركتي كه در اين زمينه كاري مي‌شناختم.در تماس با مدير فني آن شركت خودم را معرفي كردم و با پررويي تمام گفتم من از شركت شما خوشم اومده و مي‌خوام بيام اونجا كار كنم.

به قول سهيل فك كن!! چقدر بايد يه آدم پررو باشه .طرف هم نه برداشت نه گذاشت گفت ما نيرو كه نمي‌خواهيم فعلا.ولي تلفنم را گرفت.آن روز چهار شنبه بود.روز شنبه صبح ساعت 9 با من تماس گرفت و گفت اگر امكانش هست يك جلسه با هم داشته باشيم.قرار سه‌شنبه را گذاشتيم.

جلسه با حضور همان مدير فني و مديرعامل آن شركت برگزار شد.بعد از پايان جلسه دو ساعته از مديرعامل آن شركت خواستم تكليف مصاحبه را معلوم كند.گفتم كه دلم ديگر با شركتي كه در آن كار مي‌كنم نيست و نمي‌توانم ديگر آنجا كار كنم.حرف عجيبي به من زد.گفت اين ما نيستيم كه بايد تو را انتخاب كنيم.تو هستي كه بايد ما را انتخاب كني.هر وقت دوست داشتي بيا اينجا كار كن.شرايطت را بگو.حقوق معقولي خواستم.به اضافه لب‌تاپ كه ابزار كارم بود.قبول كرد.حالا بايد استعفا مي‌دادم و لب‌تاپ نازنين آي‌بي‌ام را تحويل مي‌دادم.منتظر بازگشت مديرعامل از سفر انگليس بودم.(ادامه دارد)

فعلا ....

پي‌نويس: اگر اين نوشته‌ها حوصله شما را سر مي‌برد بنويسيد تا ديگر ادامه ندهم.(نه كه پست‌هاي قبلي خيلي مورد علاقه و توجه بود!!)

فردا 16 آذر است.خدا به‌خير كند.من خيلي مي‌ترسم .خيلي.نگران جان هم‌وطنان عزيزم هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:21  توسط مازیار  | 

سلام

          راستش كار من يك‌جورايي هم مهندسي مشاور است (در زمينه تصفيه آب) و هم بازرگاني.يعني مي‌رويم در يك كارخانه ويا مركز صنعتي و نيمه صنعتي(مثل بيمارستان و فرودگاه و ...) و مي بينيم استفاده از آب در كجاها برايشان مشكل‌ساز است.مثلا مشكل رسوب و خوردگي دارند.مثل ديگ‌هاي بخار و ديگ‌هاي آب گرم و برج‌هاي خنك‌كننده و ... يا مثلا براي توليد چه نوع آبي را نياز دارند.در اين موارد مشخصات آب خام را مي‌گيريم و فرآيندي را طراحي مي‌كنيم كه با استفاده از آن و به‌كارگيري تجهيزات پيش بيني شده طرح ما مي‌تواند به آب با مشخصات مطلوب خود برسد.اين كار بسيار تخصصي است و حتي يك اشتباه در كار مي‌تواند كل پروژه را زير سوال ببرد.عمده مشتريان من ، كارخانه‌هاي داروسازي ، صنايع غذايي ، كارخانه‌هاي آرايشي و بهداشتي ، صنايع سلولزي ، توليد كنندگان مواد شيميايي و كلا هر جايي كه به نوعي با آب در تماس است هستند.ويژگي كار من اين است كه هر ننه قمري به صرف داشتن پول نمي‌تواند در اين كار وارد شود.يعني جنبه علمي كار مي‌چربد به قسمت پشتوانه مالي آن.

راستش براي دستيابي به اين دانش روزها و شب‌هاي زيادي به مطالعه گذراندم.تازه با اين همه جان كندن دوريال هم سواد ندارم و حالا حالا‌ها بايد مطالعه كنم.از طرف ديگر هم هر روز بايد در جريان پيشرفت‌هاي علمي روز در جهان قرار بگيرم.اين است كه معمولا در روز 1 تا 2 ساعت را به گشت و گذار در اينترنت و تحقيق در مورد جديدترين تكنولوژي‌ها اختصاص مي دهم.

شروع كار رسمي من در اين صنعت به 9 سال قبل برمي‌گردد.يادم نمي‌رود روزي كه مديرعامل شركتي كه در آن كار مي‌كردم من را خواست و با من از شركتي حرف زد كه به تازگي سهام آن را خريده و كار آن شركت در زمينه تصفيه آب است.من هيچ شناختي روي اين كار نداشتم و فكر مي‌كردم اصلا چنين چيزي نمي‌تواند با تجربيات من و دانشم كوچك‌ترين نقطه اشتراكي داشته باشد.رشته تحصيلي من مهندسي مكانيك حرارت و سيالات بود و قاعدتا جز همان درس 2 واحدي محيط زيست ، هيچ چيزي در مورد تصفيه آب نمي‌دانستم.به توصيه همان مدير عامل و با چشم‌اندازي كه او براي من توصيف كرد وارد كار تصفيه آب شدم.ورود من به شركت ورشكسته و درب و داغان ت.... با مقاومت‌هاي زيادي روبه‌رو شد.اعضاي اين شركت عبارت بودند از يك مديرعامل قدبلند كه 90% تصاويري كه از او به ياد دارم مردي با انگشتي در دماغ بود!! ان آقا تا قبل از تغيير و تحول در هيات مديره مدير فروش شركت بود.يك خانم هم قائم مقام مدير عامل بود كه اين سركار خانم از عجايب روزگار بود.در حد اعلا بي‌سواد و در حد غير قابل تصور معتمد به نفس خويش! ساير كاركنان يك پسر جوان بسيار خوشگل(و تا حد قابل قبولي جذاب!! ) كه مدير فروش شركت بود.يك خانم بر ما مگوزيد كه مسوول ثبت سفارش ها بود.ايشان دانشجوي مديريت دانشگاه پيام نور بودند.يك منشي حدودا 40 ساله كه جنوبي بود و بسيار زشت كه البته ناز و گوزش دنيا را برمي داشت.يك نصاب حدودا 45 ساله كه درآمد عمده‌اش نزول دادن پول به شركت بود.فكر كنيد در چه سرزمين عجايبي گير افتاده بودم.جالب اين كه روز مصاحبه با مزخرفاتي به عنوان سوال روبه‌رو شدم كه فقط يك بچه 5 ساله از عهده آن برنمي‌آمد. به هر روي همه آن جا من را به چشم يك مهمان ناخوانده و حتي جاسوس رييس هيات مديره(همان مديرعامل شركت قبلي) نگاه مي كردند.تمام اطلاعات از من دريغ مي‌شد و حتي كاتالوگ هم به من نمي‌دادند.يك جور تحقير رسمي و تلاش براي نابودي و از رو بردن من.دو بار پيش رييس هيات مديره رفتم.گفتم اگر اين ها اينقدر مخالف من هستند من هيچ اصراري ندارم در كنار اين افراد باشم و مي توانم بدون درد و خونريزي از اين شركت استعفا بدهم و بروم. ولي او فقط يك چيز مي‌گفت : اگر از در بيرونت كردند از پنجره بيا تو.اين زمينه كاري آينده درخشان و روشني دارد.من بعد از سال‌ها پي به عمق حرف اين مرد بردم.به هر روي با تمام ناملايمات به كار ادامه مي‌دادم.به آن جمع بلند مرتبه يك خانم كه شوهرش به خاطر كلاه‌برداري فراري بود و يك جوان كه از روز اول ازدواج با زنش بناي طلاق و طلاق‌كشي را داشتند اضافه شد.موضوع هر روزه شركت شد لوند بازي و عشوه‌ ريختن و ناز و ادا و كافي‌شاپ و باقي مسائل. من هم كه اصلا داخل آدم به‌حساب نمي‌آمدم و در اين جمع به چشم يك جذامي به بنده نگاه مي‌شد.يادم هست يك‌بار آن خانم شوهردار از من پرسيد(با لحن بسيار جالب و جذاب) شما دانشگاه رفته‌ايد؟گفتم بله مهندسي مكانيك خوانده‌ام.با تعجب گفت جدي؟ كجا درس خوانده‌اي؟وقتي گفتم كجا درس خوانده‌ام برق سه‌فاز از كله‌اش پريد.يادم نمي‌رود تا يك هفته وقتي قيافه من را مي‌ديد بلند مي‌شد و ناخود آگاه احترام مي‌گذاشت(مثل اين زن‌هاي ژاپني)

يادم نمي‌رود وقتي يك روز عيالات متحده به شركت ما آمد (قرار بود با هم جايي برويم) و محيط شركت را ديد وحشت كرد.گفت اين‌ها كار مي‌كنند؟ يا رقاصي؟

به هر روي ماجراهاي آن شركت زياد است.ولي كار من در تمام مدت خواندن كاتالوگ‌ها و بروشورهايي بود كه از شركت كش‌مي‌رفتم.گاهي وقت‌ها تا ساعت 3 نيمه‌شب در اينترنت مشغول مطالعه بودم و يا كتاب ها مربوط به مباحث تصفيه آب را مطالعه مي‌كردم.روزگار سختي بود.خيلي سخت.سخت‌تر هم شد وقتي كه حقوق ثابت من را قطع كردند و من در آستانه مراسم ازدواج خود مثل يك فروشنده ساده قرار به دريافت حق و حقوق خود بر مبناي پورسانت ناشي از فروش شدم.حدود 3% مبلغ فروش كل ماهانه.فكر كنيد.عيالات متحده مي خواست سرم را از تنم جدا كند.دائم مي‌گفت بيا بيرون از آن خراب‌شده.اما من عزم خود را جزم كرده بودم از اين كله‌خراب‌ها انتقام بگيرم. آنقدر فروختم كه در پايان سال زورشان مي‌آمد مبلغ پورسانت را پرداخت كنند. سال 81 سال جالبي بود.خيلي چيزها ياد گرفتم.ياد گرفتم با تلاش مي‌شود به همه‌جا رسيد.ياد گرفتم مي‌شود در بدترين دقايق زندگي و در بدترين شرايط ممكن ، اميد داشت.مي‌شود ماند و تلاش كرد و به همه آن‌ها كه باورت ندارند خود را ثابت كرد.باقي ماجراها را در پست بعدي مي‌نويسم.

فعلا ....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:31  توسط مازیار  | 

سلام

          برگشتم به ميمنت و مباركي.چشم عيالات متحده روشن.راستش مي‌ترسم اين‌بار كه بروم خانه و در بزنم من را نشناسد.بيچاره.خبر ندارد كه هفته آينده بايد به مريوان و گرگان هم بروم.كم مانده شب‌ها در دفتر كارم بخوابم و كلا بي خيال خانه و كاشانه شوم.اين نيم وجبي هم ياد گرفته تا تلفن مي زنم خانه گوشي را بردارد و داد بزند : آقايي كوجايي؟ به هر روي صبح به تهران رسيدم.رفتنمان كه اي بدك نبود.در قطار با دو جوان خوب هم كوپه‌اي بوديم و چهار نفري شب خوبي را داشتيم.ماجراهاي قطار را مي‌نويسم.بسيار در مسير رفتن به مشهد پر هيجان و جالب بود مخصوصا ديدن فيلم آخر شب كه فيلم The Other Man را به كمك لپ‌تاپ نازنين ديديم و چهار نفري محو اين فيلم عجيب بوديم.

ماجراي سفر و روايتي از مذاكره‌ها بماند براي فرصتي كه حال نوشتنش هم باشد.خيلي خسته‌ام.خيلي.....

فعلا ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:24  توسط مازیار  | 

سلام

عازم مشهدم.امشب ساعت هشت و ربع .فردا جلسه‌ مهمي دارم.اين سفرها براي عيالات متحده عادي شده است.گاهي فقط به او مي‌گويم فردا مي روم.برگشتنم با كرام‌الكاتبين است.بايد كارها انجام شود و حالا كي كار اين دنيا تمامي دارد نمي‌دانم.اين هم قسمت ما كه بايد نصف عمرمان در جاده‌ها و شهرهاي مختلف كشورمان بگذرد.اكثر اوقات حتي فرصت يك گشت و گذار ساده هم پيدا نمي‌كنم.مثلا در اين چهار سفر آخري كه به شيراز داشتم نشد حافظيه و جاهاي ديگر را ببينم.يا مثلا يك هفته تبريز بودم آخرش هم شاه‌گلي را نديدم.

كلا سفر رفتن براي من مثل حضور در دفتر كار است.يعني همان‌قدر كه شما در طول حضورتان در محل كار موفق مي‌شويد آب و هوايي عوض كنيد من هم همين‌طور.

سال 1383 سال عجيبي برايم بود.روي هم رفته صد و هفتاد هزار كيلومتر سفر رفتم.مثلا يك بار صبح با هواپيما به سيرجان رفتم و از آنجا به معدن مس ميدوك و شب هم به كرمان كه آنجا هتل رزرو كرده‌بودم.از كرمان يك سر به رفسنجان و شب هم در يزد رحل اقامت افكنديم.از يزد دوباره جاده رفسنجان را به سمت شهر انار طي كردم و برگشتم و با پرواز شب به تهران.همه اين‌ها در 3 روز اتفاق افتاد.

به هر روي هيچ خاطره‌اي جز ديدن آدم‌هاي جديد و موقعيت هاي جديد ندارم كه بخواهم نقل كنم.جالب اينجاست كه بعد از اين همه مدت كلي رفيق و دوست از راننده آژانس گرفته تا مدير فلان كارخانه در تمام جاي ايران دارم كه شايد هرگز فرصتي نشود دوباره ببينمشان.

امشب بايد به هم‌صحبتي با هم كوپه‌اي هايم بگذرد.شايد يك رفاقت جالب و ديگر شكل بگيرد.حتي براي يك شب و يا چند ساعت.

فعلا.....

پي‌نويس: اين دفعه چند ماجراي جالب از برخوردهايم در مذاكرات مي نويسم.بامزه خواهند بود.

در ضمن ماجراي پست قبلي كاملا واقعي بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:1  توسط مازیار  |